شب جشن تولد مسیح خوابش نمی اومد.صبر کرد تا صاحب دکان و زن و کارگرانش برای دعای شب عید ٫ به کلیسا رفتند.آن وقت از گنجه صاحب دکان٫ شیشه ی مرکب و قلم وسر قلمی زنگ زده را برداشت و صفحه کاغذ مچاله ای را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.پیش از آنکه کلمه اول را بنویسد٫ چند بار به درو پنجره نگاه انداخت.از گوشه چشم به شمایل تیره مسیح که دور و برش قفسه و قالب کفش بود ٫ نگاه کرد و بریده بریده نفس کشید.کاغذ روی نیمکت باز بود و پسرک جلوی اون زانو زده بود...... نوشت:
((بابا بزرگ ازیز٫ کنستانتین ماکاریچ٫من به تو کاغز می نویسم....
دیروز من کتک خردم.ارباب موهامو گرفت برد تو حیات٫ اونوخت با تسمه کمرمو سیا کرد.واسه اینکه وختی بچه شونرو تو ننو تکون می دادم٫ بیخودی خابم برد.هفته پیش زن ارباب گفت براش ماهی پاک کنم. من اول دم ماهی رو پاک کردم.اونوخت ماهی رو از دستم گرفت و کله ماهی رو تو دهن من چپوند.شاگردها سربه سرم میزارن.منو میفرستن از ارباب براشون خیارشور بدزدم.اربابم با هر چی دستش می رسه٫ منو له و لورده می کنه.من تو دالان می خابم.وختی بچه شون گریه می کنه بالا سرش می رم و ننوش رو تکون می دم...من اصلن نمی خابم...بابا بزرگ ازیز٫ برای خدا به من رحم کن.منو از این جا به همون خونه ببر.من دیگه طاقت ندارم .......پاتو می بوسم......
راستی بابا بزرگ ازیز٫ هر وخت در خانه ارباب درخت نویل هست٫ یک گردو طلایی برای من وردار و تو سندوق سبز برام قایم کن.از خانوم الگا ایگناتونا بگیر بگو برای وانکا می خام....))
وانکا نامه رو ۴ تا کرد و در پاکتی که روز پیش ۱ کوپک خریده بود٫ گذاشت....وپس از کمی فکر٫ سر قلم را تر کرد و نشانی را نوشت: ((به ده بابا بزرگ))
بعد سرش را خاراند ٫ کمی فکر کرد و افزود: ((کنستانتین ماکاریچ))....و بسیار خوشدل از اینکه کسی نبود که مانع از نامه نویسی اش شود٫ کلاهش را سرش گذاشت و بی آنکه پوستینش را به دوش بیندازد٫ یک تا پیراهن به کوچه دوید...