دونه برف همین طور که داشت فرود می آمد٫خیال پردازی می کرد:
من از این ابر می گذرم٫از ابر بعدی هم می گذرم.بعد همه منو از زمین می بینند.بعد چه اتفاقی می افته؟...همه سرشون رو بلند می کنند تا منو ببینن.نمی دونم چه شکلی هستم.
دونه برف چشمش رو تنگ کرد تا نگاهی به خودش بندازه.عاقبت گفت:
چقدر خوشگلم! من شش تا پره زیبا دارم.روی هر یک از این پره ها شش پره کوچیکتر قرار دارن.پس شبیه ستاره هستم.شاید از ستاره ها هم خوشگل تر باشم.بله٫من از ستاره خوشگل ترم.ستاره ها هم مثل من نیستن٫جانمی جان.
دونه برف سرعتش رو زیاد کرد تا زودتر به زمین برسه و مردم زودتر اون رو ببینن.اون خودش رو ستایش می کرد و می گفت:
حیفه که این همه زیبایی دیده نشه.همه می ایستن تا منو ببینن در نتیجه همه جا ترافیک میشه.دهن همه از دیدن من باز می مونه.قطارها از ریل خارج میشن٫ماشین ها تصادف می کنن٫عابرین پیاده هم به هم می خورن و روی زمین می افتن و چیزی نمی گذره که از این عابرین پیاده نقش زمین٫ یه تپه درست می شه. و من بدون توجه به این همه سینه چاک و کشته و خرابی٫ به آرومی از برابر چشم همهخواهم گذشت......
صدای آوازی که از سمت راستش می آمد ٫رشته خیال او را پاره کرد. او به سمت راست نگاه کردو در کمال وحشت دونه برف دیگری را دید.این دونه نیز مانند خود او شش پره بزرگ داشت.روی هر یک از این پره ها شش پره کوچک تر دیده می شد. اما پره ها برعکس پره های ساده او٫پر نقش ونگار بودند. وبدتر از همه اینکه روی هر یک از پره های کوچکتر شش پره ریز و جالب وجود داشتند.دونه برف با اندوه گفت: من پره ریز ندارم.....او به اطراف نگاه کرد وبا خودش گفت: باید کاری کنم٫ وگرنه کسی نیم نگاهی هم به من نمی اندازد.....او احساس غم ناراحتی می کرد. بلاخره با خود گفت:باید سرع تر بروم. باید زودتر از دیگران به زمین برسم.اگه اول از همه به زمین برسم٫ مردم من رو زودتر خواهند دید و من رو قبل از دیگران ستایش خواهند کرد.....
پس بر سرعت خود افزود. او چنان سراسیمه به طرف زمین می دویدکه به نفس نفس افتاده بود.او چنان در تب وتاب بود که دونه های برف اطرافش را نگاه نمی کرد و تو جهی به پره ها و طرح آنها نداشت.او فقط می خواست زودتر از همه به زمین برسد.او از ابر اول و دوم گذشت و بعد.....خدایا چه می دید! هنوز صدها دونه برف پایین تر از او دیده می شدند.آیا می توانست از همه آنها سبقت بگیرد؟
دونه های برف آواز می خواندند٫ حرف می زدند و می رقصیدند.اما دونه برف قصه ما٫ با عجله از کنارشان رد می شد.کمی بعد دونه برف از همه سبقت گرفت.او کمی آرام گرفت و نفسی تازه کرد.نمی خواست مثل یک دونه برف دیوونه خودش رو به روی زمین پرتاب کنه.حالا که خانه ها پدیدار می شدندباید قیافه ای آرام٫ متین و خونسرد به خود می گرفت.
اما مشکل این بود که اون همه سعی و تقلا باعث شده بود عرق کند.چند تا از پره هایش آب شده بودند و او در حال کوچک تر شدن بود.او حیرت زده گفت: خدایا! من با خود چه کردم.و در این لحظه تبدیل به قطره آبی شد.
پسر بچه کوچکی که کلاه آبی به سر داشت٫چشمان سیاهش را بلند کرد.چشمان او از دیدن میلیون ها دانه سفید که به سوی زمین می آمدند برق زد.او با خوشحالی فریاد کشید: داره برف می آد....
قطره آب با تعجب گفت: برف؟ من هم یک زمانی برف بودم.بچه های کلاه رنگی به سر٫ از برف سرسره های قشنگ و آدم برفی می سازن. احساس برف بودن باید احساس زیبایی باشه!....
حالا او قطره آب عاقل و با تجربه ای بود. قطره آب عاقل که تازه به افکار عاقلانه رسیده بود٫ از این که عمر برفی اش را با حماقت به پایان برده٫لبخند تلخی زد و آرام روی زمین چکید.