به هر گامی که پویی کامجوی ست نهفته هر دلی را آرزویی ست
امیدوارم همه شما رفقای خوبم به تمام آرزوهای به حق و زیباتون برسید......
>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<
از دهکده٫ آن زمان که من بودم خرد
روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد.
چون از پی او دوان دوان می رفتم
وز شیطنتم دست زنان می رفتم.
کبکی بجهید در برم ناگاهان
بگرفتمش از دم به پدر بانگ زنان.
حیوانک بیچاره که مجروح رمید
تا آنکه پدر بیاید از من بپرید.
این را پدرم بگفت شب با مردم:
(( این بچه گرفت کبکی٫ اما از دم.))
تا من باشم که هرچه را دارم دوست
آن را بربایم از رهی کان ره اوست.