با تو گویم٫ لولی لول گریبان چاک!
آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را.
زآن زلال تلخ شور انگیز.
تاکزاد پاک آتشناک.
.................................
در سکوتش غرق٫
چون زنی عریان میان بستر تسلیم٫ اما مرده یا در خواب٫
بی گشاد و بست لبخندی و اخمی٫ تن رها کرده ست
پهنه ور مرداب.
....................................
بی تپش٫ و آرام٫
مرده یا درخواب٫ مردابی ست.
و آنچه در وی هیچ نتوان دید٫
قله پستان موجی٫ ناف گردابی ست.
من نشسته ام بر سریر ساحل این رود بی رفتار٫
از لبم جاری خروشان شطی از دشنام.
و بسوی آسمانها بسته گوناگون پل پیغام.
..........................................
هر نفس لختی ز عمر من٫ بسان قطره ای زرین
می چکد در کام این مرداب عمرا خوار.
چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد.
باز مانده٫ جاودان٫منقار وی چون غار.
من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای سازم٫
همچو ماهی سویش اندازم٫
سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار؟
باز گوید:((طعمه ای دیگر.))
اینت وحشتناک تر منقار.
.............................................
همچو آن صیاد نا کامی که هر شب خسته و غمگین٫
تورش اندر دست٫
هیچش اندر تور٫
می سپارد راه خود را ٫ دور
تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور
باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز ٫
-تورش اندر دست و در آن هیچ-
تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا٫
و آزماید بخت بی بنیاد٫
همچو این صیاد٫
نیز من هر شب٫
ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را٫
باز گویم:((ساغری دیگر))
تا دهد آن:((دیگری دیگر))
زآن زلال تلخ شورانگیز.
پاکزاد تاک آتشخیز.
....................................
هر بهنگام و بناهنگام
لولی لول گریبان چاک٫
آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را.
ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید٫
چشم ماهیخوار را غافل کند٫
وز کام این مرداب برباید.