تبليغاتX
حرفهای ناگفته
دونه برف مثل تمام دونهای برف در آسمان متولد شد.ودر همان لحظه تولد٫مثل تمام دونه های برف دیگه٫فرود آمد.

دونه برف همین طور که داشت فرود می آمد٫خیال پردازی می کرد:

من از این ابر می گذرم٫از ابر بعدی هم می گذرم.بعد همه منو از زمین می بینند.بعد چه اتفاقی می افته؟...همه سرشون رو بلند می کنند تا منو ببینن.نمی دونم چه شکلی هستم.

دونه برف چشمش رو تنگ کرد تا نگاهی به خودش بندازه.عاقبت گفت:

چقدر خوشگلم! من شش تا پره زیبا دارم.روی هر یک از این پره ها شش پره کوچیکتر قرار دارن.پس شبیه ستاره هستم.شاید از ستاره ها هم خوشگل تر باشم.بله٫من از ستاره خوشگل ترم.ستاره ها هم مثل من نیستن٫جانمی جان.

دونه برف سرعتش رو زیاد کرد تا زودتر به زمین برسه و مردم زودتر اون رو ببینن.اون خودش رو ستایش می کرد و می گفت:

حیفه که این همه زیبایی دیده نشه.همه می ایستن تا منو ببینن در نتیجه همه جا ترافیک میشه.دهن همه از دیدن من باز می مونه.قطارها از ریل خارج میشن٫ماشین ها تصادف می کنن٫عابرین پیاده هم به هم می خورن و روی زمین می افتن و چیزی نمی گذره که از این عابرین پیاده نقش زمین٫ یه تپه درست می شه. و من بدون توجه به این همه سینه چاک و کشته و خرابی٫ به آرومی از برابر چشم همهخواهم گذشت......

صدای آوازی که از سمت راستش می آمد ٫رشته خیال او را پاره کرد. او به سمت راست نگاه کردو در کمال وحشت دونه برف دیگری را دید.این دونه نیز مانند خود او شش پره بزرگ داشت.روی هر یک از این پره ها شش پره کوچک تر دیده می شد. اما پره ها برعکس پره های ساده او٫پر نقش ونگار بودند. وبدتر از همه اینکه روی هر یک از پره های کوچکتر شش پره ریز و جالب وجود داشتند.دونه برف با اندوه گفت: من پره ریز ندارم.....او به اطراف نگاه کرد وبا خودش گفت: باید کاری کنم٫ وگرنه کسی نیم نگاهی هم به من نمی اندازد.....او احساس غم ناراحتی می کرد. بلاخره با خود گفت:باید سرع تر بروم. باید زودتر از دیگران به زمین برسم.اگه اول از همه به زمین برسم٫ مردم من رو زودتر خواهند دید و من رو قبل از دیگران ستایش خواهند کرد.....

پس بر سرعت خود افزود. او چنان سراسیمه به طرف زمین می دویدکه به نفس نفس افتاده بود.او چنان در تب وتاب بود که دونه های برف اطرافش را نگاه نمی کرد و تو جهی به پره ها و طرح آنها نداشت.او فقط می خواست زودتر از همه به زمین برسد.او از ابر اول و دوم گذشت و بعد.....خدایا چه می دید! هنوز صدها دونه برف پایین تر از او دیده می شدند.آیا می توانست از همه آنها سبقت بگیرد؟

دونه های برف آواز می خواندند٫ حرف می زدند و می رقصیدند.اما دونه برف قصه ما٫ با عجله از کنارشان رد می شد.کمی بعد دونه برف از همه سبقت گرفت.او کمی آرام گرفت و نفسی تازه کرد.نمی خواست مثل یک دونه برف دیوونه خودش رو به روی زمین پرتاب کنه.حالا که خانه ها پدیدار می شدندباید قیافه ای آرام٫ متین و خونسرد به خود می گرفت.

اما مشکل این بود که اون همه سعی و تقلا باعث شده بود عرق کند.چند تا از پره هایش آب شده بودند و او در حال کوچک تر شدن بود.او حیرت زده گفت: خدایا! من با خود چه کردم.و در این لحظه تبدیل به قطره آبی شد.

پسر بچه کوچکی که کلاه آبی به سر داشت٫چشمان سیاهش را بلند کرد.چشمان او از دیدن میلیون ها دانه سفید که به سوی زمین می آمدند برق زد.او با خوشحالی فریاد کشید:  داره برف می آد....

قطره آب با تعجب گفت: برف؟ من هم یک زمانی برف بودم.بچه های کلاه رنگی به سر٫ از برف سرسره های قشنگ و آدم برفی می سازن. احساس برف بودن باید احساس زیبایی باشه!....

حالا او قطره آب عاقل و با تجربه ای بود. قطره آب عاقل که تازه به افکار عاقلانه رسیده بود٫ از این که عمر برفی اش را با حماقت به پایان برده٫لبخند تلخی زد و آرام روی زمین چکید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:31 توسط مهدی |

این حکایت از منطق الطیر عطار هست.....من به این داستان علاقه خاصی دارم.....

                 >>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<

گفت روزی شاه مسعود از قضا

اوفتاده بود از لشگر جدا

بادتگ می راند تنها بی یکی

دید بر دریا نشسته کودکی

در بن دریا فکنده بود شست

شه سلامش کرد و در پیشش نشست

کودکی اندوهگین بنشسته بود

هم دلش آغشته هم جان٫خسته بود

گفت:ای کودک چرایی غم زده

من ندیدم چون تو یک ماتم زده

کودکش گفت: ای امیر پر هنر

هفت طفلیم این زمان ما بی پدر

مادری داریم بر جا مانده

سخت درویش ست تنها مانده

از برای ماهیی٫ هر روز دام

اندر اندازم٫ کنم تا شب مقام

چون بگیرم ماهیی با صد زحیر

قوت ما آن ست تا شب٫ ای امیر

شاه گفتا: خواهی ای طفل دژم

تا کنم انبازی ای با تو به هم

گشت کودک راضی و انباز شد

شاه اندر بحر شست انداز شد

شست کودک دولت شاهی گرفت

لاجرم آن روز صد ماهی گرفت

آن همه ماهی چو کودک دید پیش

گفت: این دولت عجب دارم ز خویش

دولتی داری به غایت ای غلام

کاین همه ماهی در افتادت به دام

شاه گفتا: گم بباشی ای پسر

گر ز ماهیگیر خود یابی خبر

دولتی تر از منی این جایگاه

زانکه ماهیگیر تو شد پادشاه

این بگفت و گشت بر مرکب سوار

طفل گفتش: سهم من کن آشکار

گفت: امروز این همه ماهی تو را

آنچه فردا صید افتد٫ آن مرا

صید ما فردا تو خواهی بود٫ بس

لاجرم من صید خود ندهم به کس

روز دیگر چون به ایوان شاه رفت

خاطر شه از پی انباز رفت

رفت سرهنگی و کودک را بخواند

شه به انبازیش در مسند نشاند

هرکسی می گفت: شاها او گداست

شاه گفتا: هر چه هست انباز ماست

چون پذیرفتیم٫ رد نتوانش کرد

این بگفت و همچو خود سلطانش کرد

کرد از آن کودک طلبکاری سوال:

کز کجا آوردی آخر این کمال؟

گفت: شادی آمد و شیون گذشت

زآنکه صاحب دولتی بر من گذشت.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:30 توسط مهدی |

به یاد دوستانی که دور از وطن هستند........

                     >>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<

من که دورم از دیار خود ٫چو مرغی از مقر

همچو عمر رفته ٫امروزم فراموش از  نظر

من که سر از فکر٫ سنگین دارم و بربسته لب

شب به من می خواند از راز نهانش٫ من به شب.

من که نه کس با من و نه من به کس دارم سخن

در جوار سخت سر٫ دریا چه می گوید به من؟

موج او بهر چه می آید به سوی من درشت؟

وین هیون٫ بهر چه ام آشفته می کوبد به مشت؟

گر مرا پیوند از غم بگسلد٫ اورا چه سود؟

می کند در پیش این دریا٫ غم من ٫ چه نمود؟

لیک این سرد و خروشان٫ گرم در کار خود است

پای می کوبد به شوق و دست می مالد به دست

می گریزد چون خیال و می رسد از راه دور

دارد آن رمزی که پیدا نیست با موج اش عبور

و به هردم لب گشاده حرف غمگین می زند

حرف او در من غم دیرینه ام نو می کند

زیر و رو می دارم آن غمهای دیرین چون به دل

خاطر از یاد دیار و یار ٫می دارم کسل

و به پیشاپیش دریای نوازنده ز دور

با غمی مهمان٫ من از خانه می رانم سرور

با جبین سرد خود بنشسته ٫ گرم اما  غم

روزهای رفته را پیوند با هم می دهم.

آه! عمری را در این ره رایگان کردم تلف

حسرت بس رفته ام امروز می ماند به کف.

هر نگاه من به سویی٫ فکر سوی آشیان

م کند دریا هم از اندوه من با من بیان

خانه ام را می نمایاند به موج سبز و زرد

می پراند آفتابی در میان لاجورد

من در آن شوریدگی هایی که او از چیرگی

در سر آورده ست با ساحل که دارد خیرگی

دوستانم را همه می بینم آنجا در عبور.

این زمان نزدیک آن سامان رسیده ستم ز دور.

سالها عمر نهان را دستی از دریا به در.

می کشد بر پرده های تیرگی های بصر.

چشم می بندم به موج و موج همچون من به هم.

بر لب دریای غم افزا تاسف می برم.

آی دریای بزرگ! ای در دل تو مستتر

تیرگی های نگاه مانده ی من از مقر!

از رهی ٫بگریخته٫ سوی رهی باز آمده٫

پهنه ور دریا٫ که چون من دلت ناساز آمده.

می سپارم نیز من از حرف تو راه خیال.

می دهم پیوند در دل هر خیالی با ملال.

تا فرود آیم بدان سوهای تو یک روز من.

کاش بودم در وطن ٫ای کاش بودم در وطن.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:45 توسط مهدی |

 
************************************ كد اهنگ وايسا دنيا

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید

pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" />

********************************************