تبليغاتX
حرفهای ناگفته
بیچاره خرک٫دید در آن گوشه ی دشت

فیل آمد و آسان ز سر آب گذشت

دانست چو در پی سبب جستن شد

سنگینی او باعث بگذشتن شد

یک روز که بار او بسی بود وزین

افتاد در آب و بود غافل از این

اول بارش ربود آن سیل مدید

وانگه وی را فکند و در ورطه کشید

گفت: ار برهم٫ بیابم از آب مفر

فیلی نکنم٫ هم آنچنان باشم خر

از بار وزین کس نجویم سودی

سنگینی ذاتی ست که دارد بودی.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:18 توسط مهدی |

مولانا می فرماید:

       به هر گامی که پویی کامجوی ست       نهفته هر دلی را آرزویی ست

امیدوارم همه شما رفقای خوبم به تمام آرزوهای به حق و زیباتون برسید......

                   >>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<

از دهکده٫ آن زمان که من بودم خرد

روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد.

چون از پی او دوان دوان می رفتم

وز شیطنتم دست زنان می رفتم.

کبکی بجهید در برم ناگاهان

بگرفتمش از دم به پدر بانگ زنان.

حیوانک بیچاره که مجروح رمید

تا آنکه پدر بیاید از من بپرید.

این را پدرم بگفت شب با مردم:

(( این بچه گرفت کبکی٫ اما از دم.))

تا من باشم که هرچه را دارم دوست

آن را بربایم از رهی کان ره اوست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط مهدی |

این٫ نه آن آب است کآتش را کند خاموش.

با تو گویم٫ لولی لول گریبان چاک!

آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را.

زآن زلال تلخ شور انگیز.

تاکزاد پاک آتشناک.

.................................

در سکوتش غرق٫

چون زنی عریان میان بستر تسلیم٫ اما مرده یا در خواب٫

بی گشاد و بست لبخندی و اخمی٫ تن رها کرده ست

پهنه ور مرداب.

....................................

بی تپش٫ و آرام٫

مرده یا درخواب٫ مردابی ست.

و آنچه در وی هیچ نتوان دید٫

قله پستان موجی٫ ناف گردابی ست.

من نشسته ام بر سریر ساحل این رود بی رفتار٫

از لبم جاری خروشان شطی از دشنام.

و بسوی آسمانها بسته گوناگون پل پیغام.

..........................................

هر نفس لختی ز عمر من٫ بسان قطره ای زرین

می چکد در کام این مرداب عمرا خوار.

چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد.

باز مانده٫ جاودان٫منقار وی چون غار.

من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای  سازم٫

همچو ماهی سویش اندازم٫

سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار؟

باز گوید:((طعمه ای دیگر.))

اینت وحشتناک تر منقار.

.............................................

همچو آن صیاد نا کامی که هر شب خسته و غمگین٫

تورش اندر دست٫

هیچش اندر تور٫

می سپارد راه خود را ٫ دور

تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور

باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز ٫

-تورش اندر دست و در آن هیچ-

تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا٫

و آزماید بخت بی بنیاد٫

همچو این صیاد٫

نیز من هر شب٫

ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را٫

باز گویم:((ساغری دیگر))

تا دهد آن:((دیگری دیگر))

زآن زلال تلخ شورانگیز.

پاکزاد تاک آتشخیز.

....................................

هر بهنگام و بناهنگام

لولی لول گریبان چاک٫

آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را.

ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید٫

چشم ماهیخوار را غافل کند٫

وز کام این مرداب برباید.

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:59 توسط مهدی |

با امیدی گرم وشادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی:

...................................

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش.

تارو پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد....پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را.

......................................

مردمان در گوش هم آهسته می گویند:

((آّه....او با این غرور و شوکت و نیرو٫

در جهان یکتاست.

بی گمان شهزاده ای والاست.))

...................................

دختران سر می کشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا

در تپش از شوق یک پندار

((شاید او خواهان من باشد))

لیک٫ گویی دیده ی شهزاده ی زیبا٫

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند.

او از این گلزار عطر آگین٫

برگ سبزی هم نمی چیند.

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

مقصد او.....خانه دلدار زیبایش.

...................................................

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:

((کیست پس این دختر خوشبخت؟))

......................................

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست....آری ....اوست

((آه٫ ای شهزاده٫ ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی.))

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

((ای دو چشمانت رهی روشن به شوی شهر زیبایی٫

ای نگاهت باده ای در جام مینایی٫

آه٫ بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی.

ره٫ بسی دور است

لیک در پایان این ره....قصر پر نور است.))

......................................

می نهم پا بر رکاب مرکب خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش.

یاز هم آرام و بی تشویش.

..........................................

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش.

......................................

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند:

((دختر خوشبخت!...))

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:8 توسط مهدی |

عشق ٫پرستوست

عشق ٫پرستوی پرگشا به هر سوست

عشق٫ پیام آور بهار دل آراست

حیف که از سرزمین سرد گریزان ست.

..................................

روزی همراه بادهای بیابان

بال سیاه سپید سینه٫ پرستو

می رسد از راه

ولوله می افکند به خلوت هر کو.

..............................

سرزده بر بام های کاگلی ما

بال فرو می کشد به جستن لانه

می ریزد پایه ای به قالب یک جان

می سازد لانه ٫با هزار ترانه.

................................

می آید٫ می رود٫ در تلاش و تکاپوست

مرغ هیاهو گر بهار٫ پرستوست.

..................................

روزی هم در غروب سرد که روید

لاله ی پرگستر کرانه ی مغرب

چلچله ها می پرند از لب این بام

بال کشان دور می شوند از این شهر

داغ سیه می نهند بر ورق شام.

...............................

قلب من!

ای گرمسیر مهر پراکن

پنجره بگشا به باغ درهم پاییز

بگشا٫

بال و پری به تاب و تکاپوست

بگشا!بگشا!

یکی فسرده پرستوست.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:57 توسط مهدی |

 
************************************ كد اهنگ وايسا دنيا

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید

pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" />

********************************************