نه٫نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفس های زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم.
............................................
آخر چگونه گل٫خس وخاشاک می شود؟
آخر چگونه این همه رویای نونهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من وخاک می شود؟
.......................................
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
این ها چه می شود؟
.........................................
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند؟
......................................
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بام ها و کنار دریچه ها
چشم انتظار یار٫سیه پوش می شوند؟
................................
باور کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانیش ز خاک
باور کنم که دل
روزی نمی طپد
نفرین بر این دروغ٫دروغ هراسناک.
..................................
پل می کشد به ساحل آینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه ی لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کنند.
....................................
در کاوش پیاپی لب ها و دست ها
کاین نقش آدمی
بر لوحه ی زمان
جاوید می شود.
....................................
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند زجایی و خورشید می شود.
.....................................
تا دوست داریم
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه ی هم می چکد زمهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار؟
.......................................
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گل های یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم.
....................................
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است.
اولین شعر سال ۸۷ رو تقدیم می کنم به کودکی که دلش نمی خواد هیچوقت بزرگ بشه:
>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<
سالهای کودکی
دل زغصه دور بود
ماهی زلال من
تنگش از بلور بود.
................................
یک درخت سبز بود
زیر سقف آسمان
بند گاهواره ای
کودکی کنار آن.
...............................
ناگهان شبی بلند
از سرم عبور کرد
بند گاهواره را
تاب داد و دور کرد.
................................
خواب سبز کودکی
زرد و غم انگیز شد
برگها چو ریختند
نام او پاییز شد.
.................................
سالها گذشته و
حوض خالی و
آب نیست.
گاهواره ام کجاست؟
خواب هست و
تاب نیست.