اما تو رو خدا توی خونه تکونیه دلهاتون٫ ما رو بیرون نکنید.....
>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<
در گذر گاهی چنین باریک
در شبی این گونه دل افسرده و تاریک
کز هزاران غنچه لب بسته امید
جز گل یخ٫هیچ گل در برف و در سرما نمی روید
من چه گویم تا پذیرای کسان گردد
من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
................................
من در این سرمای یخبندان چه گویم با دل سردت
من چه گویم ای زمستان با نگاه قهر پروردت
با قیام سبزه ها از خاک
با طلوع چشمه ها از سنگ
با سلام دلپذیر صبح
با گریز ابر خشم آهنگ
سینه ام را باز خواهم کرد
همره بال پرستوها
عطر پنهان مانده اندیشه هایم را
باز در پرواز خواهم کرد.
................................
گر بهار آید
گر بهار آرزو روزی به بار آید
این زمینهای سراسر لوت
باغ خواهد شد
سینه این تپه های سنگ
از لهیب لاله ها پر داغ خواهد شد.
.............................................
آه.....
اکنون دست من خالی ست
بر فراز سینه ام جز بته هایی از گل یخ نیست
گر نشانی از گل افشان بهاران باز می خواهید
دور از لبخند گرم چشمه خورشید
من به این نازک نهال زرد گونه بسته ام امید.
....................................
هست گلهایی در این گلشن که از سرما نمی میرد
وندرین تاریک شب تا صبح
عطر صحرا گسترش را از مشام ما نمی گیرد.
نغمه زد بر شاخه انگشت من
آشیان آسمان را ترک گفت
لانه ای آراست او در مشت من.
...................................
دست من پر شد ز مروارید مهر
دست من خالی شد از هر کینه ای
دست من گل داد و برگ آورد و بار
چون بهار دلکش دیرینه ای.
...............................
سینه اش در دستهایم می تپید
از هراس دامهای سرنوشت
سخت می ترسید از پایان وصل
وز پلیدی های خاطرهای زشت:
..........................................
((آه اگر روز ی بمیرد عشق ما
وای اگر آتش٫ به یخبندان کشد
خنده امروز ما در شام یاس
اختران اشک در چشمان کشد.))
.................................
من نوازشگر شدم آن بال و پر
من ستایشگر شدم آواز او
خواستم٫بوییدم و بوسیدمش
با نیازی بیشتر از ناز او.
.........................
عاشقان!هر کس که دارد از شما
مرغ عشقی بر فراز شاخسار
پاسداری بایدش هر روز و شب
چشم ترسی بایدش از روزگار.
.................................
در غروب یک زمستان سیاه
مرغک من ز آشیان خود گریخت
دور شد٫در اشک چشمم محو شد
بعد از او هم سقف این کاشانه ریخت.
...............................
در بهار پر گل این بوستان
دست من تک ساقه پاییز ماند
برگ های خشک عشقی سوخته
بر فراز شاخه ها آویز ماند.
........................................
گرچه دیگر آسمانها تیره است
شب زدامان افق سر می کشد
باز با پرواز مرغان بهار
آرزویی در دلم پر می کشد.
..............................
می فریبد دل به افسونها مرا
می سراید بر من این آوازها:
بال دارد٫بال دارد مرغ عشق
باز خواهد کرد او پروازها.
................................
وه چه ناپاکی ست
پاکدل بودن
بی تکاپویی نشستن
لغزش پای کسان راپیش چشم خلق بنمودن
بی گره بگرفتن اندر روی و پیشانی
صد گره از گیسوان یار بگشودن
...............................
آینه با گرد غم بر روی پیشانی می اندیشد:
من نمی گویم صدای ناله های جنگلی در خواب
من نمی گویم صدای بالهای موج در طوفان
من نمی گویم صدای گردباد مست.....
اما٫در دل تنگم نیازی هست:
یک صدا٫
حتی صدای پاره ی سنگی که روزی
شیشه ی همسایه را بشکست.
..................................
آینه در عمق تاریکی
خیال روشنی دارد٫می اندیشد:
صبحگاهان سینه پر خورشید
شامگاهان چشم پر اختر
جویباری بودن و هرگز ناستادن
با بلندیها و پستیها در افتادن
ریختن با خنده ها در شط
پیش رفتن تا دل دریا
نه چنین یخ بسته در کنج اطاقی تیره وتنها.
........................
آینه افسرده در کنج اطاق تیره و تنها می اندیشد:
ای دریغا پای
ای دریغا دست
ای دریغا در رگ شفاف من روزی
جنبش گلگون ماهی های ناپیدا
نه همه تصویر
نه همه رویا....
...............................
آینه با خود می اندیشد:
آینه پاک است
آینه زیباست
آینه غمگین
آینه تنهاست.