متن زیر نوشته احسان رضایی است....
>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<
صورتش مثل علامت تعجب بود...از دور که می آمد٫قبل از راه رفتن غریبش٫یا آویزان بودن دستهایش٫چشمهای درشت و خیره اش بود که دیده می شد....یک جور بهت٫یک جور حیرت در نگاهش ودر رفتارش بود....انگار که همه چیز وهمه کس برایش تازگی داشته باشند....انگار که او از جایی دیگر آمده باشد...یک شهر یا نمی دانم ٫یک سیاره متفاوت که همه چیز شهر یا سیاره ما برایش عجیب باشد ومایه تعجب...اصلا فکر می کنم به خاطر همین نگاه خیره و متفاوتش بود که بهش می گفتند<<دیوونه>>....
البته موقع راه رفتن خیلی عجیب حرکت می کرد..دستهایش را همیشه تا نیمه بالا می آورد٫صورتش نا مرتب و کثیف بود٫و لکنت زبان هم داشت٫ و وقتی که اذیتش می کردند ٫تا بگوید ((چرا؟))٫ ۱۲-۱۰ تایی((چ چ چ))می گفت..و همین باعث سر به سر گذاشتن های بیشتری می شد...اما همه اینها برای اینکه صدایش کنیم ((حسن دیوونه)) ٫ کافی نبود...آن نگاه متعجب و خاص٫این صفت را برایش می آورد و به مادرهای کوچه این امکان را می دادکه بچه های کوچکشان را با ترساندن از او بخوابانند.
بچه که بودیم ٫ما از او می ترسیدیم...بزرگتر که شدیم ٫ او از ما می ترسید!...سر به سرش می گذاشتیم و از تعجب همیشگی اش سو استفاده می کردیم...صدا می کردیم:((حسن بیا یه چیزی نشونت بدم))...و بعد که می آمد٫یک بلایی سرش می آوردیم و حسن می افتاد به ((چ چ چ ))کردن...با این حال آن قدر حیرت و بهت داشت که باز هم بار بعدی بتوانیم صدایش بکنیم و او هم بیاید و دوباره ودوباره....هیچ وقت اعتمادش را به ما از دست نداد و هیچ وقت شکایت ما را پیش کسی نبرد...
<<ننه حسن>>همیشه نخودی می خندید و به ما شکلات می داد که فکر می کرد از پسرش مواظبت می کنیم..او نمی دانست که فقط شبهای قدر است که ما کمی دست از شیطنتهایمان بر می داریم...شبهای قدر بود که پدر بزرگم یا پیشنماز مسجد٫دست حسن دیوونه رو می گرفت واز جلوی در می آورد وسط محراب تا به خاطر (( آمین )) گفتن های بریده بریده او٫دعای ما هم مستجاب شود...حتی همان جا هم حسن متعجب و حیران٫به کاشیهای محراب مسجد نگاه می کرد...فقط نگاه می کرد....نه حرفی می زد و نه چیزی می پرسید...همین طوری یک دفعه از سر کوچه پیدایش می شد.... زل می زد ومی آمد جلو.....در جواب اذیتها((چ چ چ )) می کرد...و در جواب صدا زدنهای ننه حسن ٫بلند بلند می گفت:((ها))...و می رفت....
مثل همین هفته پیش ٫که جدی جدی و برای همیشه رفت...بدون آنکه به کسی بگوید این همه سال چی را آن طور خیره خیره نگاه می کرد؟؟!!
انسانهای بزرگی که عظمت روحشان گرسنگی تن را به تمسخر می گیرد و (رنج نداری ) توان آن
ندارد ٫که شرافت انسانی آنها را لکه دار نماید........
<<<<<<<<<<<<<>>>>>>>>>>>>
استخوانهایی از سفره رنگارنگش
که به سوی ما پرتاب شده
با وفامان کرده ست.
..................................
چاپلوسانه به دور و بر پاهای کسی می پوییم٫
که اتو دارد شلوار سفیدش٫
برق دارد کفشش٫
و به دستان پر انگشتری اوست مدام٫
بافته شلاقی چرمین ودسته طلا.
...................................
خیز می گیریم گه گاه٫
و به او حمله کنان٫
پارس بر می داریم ما٫
ولی خشمش را هیچ نمی انگیزیم.
..........................
راست این است که ما خانگی او شده ایم
لوس و شکلک ساز و دست آموز٫
و در این خیل که در مطبخ او می لولند٫
جای آزادی با خوی بیابانی نیست.
سگ رامی شده ایم.....
گرگ هاری باید.........
***********************
چه شبی بود وچه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت.
..............
ما پرستوها را٫
از سر شاخه به بانگ هی٫ هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را٫
از درون قفس سرد٫ رها می کردیم.
........................
آرزو می کردم
دشت سرشار زسر سبزی رویاها را
من گمان می کردم٫
دوستی همچون سروی سرسبز٫
چهار فصلش همه آراستگی ست.
من چه می دانستم٫
هیبت باد زمستانی هست.
من چه می دانستم٫
سبزه می پژمرد از بی آبی.
سبزه یخ می زند از سردی دی.
.......................
من چه می دانستم٫
دل هر کس دل نیست.
قلبها٫ ز آهن و سنگ
قلبها٫ بی خبر از عاطفه اند.
.......................
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد٫ درختی شد و نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود.
این گیاه سرسبز٫
این برآورده درخت اندوه٫
حاصل مهر تو بود............
تک وتنها بودم اما٫تو رو تنها نمی ذاشتم
چه سفرها با تو کردم٫چه سفرها تو رو بردم
دم مرگ رسیدم اما٫به هوای تو نمردم
دارم از تو می نویسم که٫ نگی دوستت ندارم
از تو که با یه نگاهت٫زیر و رو شد روزگارم
من تموم قصه هام ٬قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست
با تو چه زندگی هایی ٫که تو رویاهام نداشتم
تک وتنها بودم اما٫تو رو تنها نمی ذاشتم
حتی من به آرزوهات ٫تو رو آخر می رسوندم
می رسیدی تو من اما٫ آرزو به دل می موندم
توی گفتن ونگفتن٫ از چه روزهایی گذشتم
اینقده رفتم و رفتم٫که هنوزم برنگشتم
هر چی شعر عاشقونه ست٫من برای تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما٫می نوشتم تو بهشتم
یه دفعه مثل یه آهو٫توی صحراها رمیدی
بس که چشم تو قشنگ بود٫گله گرگ و ندیدی
یه دفعه مثل پرنده ٫قفس عشق و شکستی
پر زدی تو آسمونا٫ رفتی اون دورها نشستی
من تموم قصه هام٫قصه توست
اگه غمگینه اون از غصه توست...
کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را.
............................
تو اگر باز کنی پنجره را٫
من نشان خواهم داد
به توزیبایی را.
بگذر از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
که درآن شوکت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگی اش٫
چون تراویدن مهتاب به شب٫
مهر از آن می بارد.
................................
باز کن پنجره را
من تورا خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش.
که در آن مجلس جشن٫
صحبتی نیست ز دارایی داماد وعروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس.
کودک خواهر من٫
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من٫
امپراتوری پر وسعت خود را هر روز٫
شوکتی می بخشد.
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند!
ـگل قاصد آیا
با تو این قصه خوش خواهد گفت؟!ـ
................................
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد٫
به سر رود خروشان حیات٫
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز٫
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز.
باز کن پنجره را
-صبح دمید!.
اینک ز گرد راه رسیده ست واز قضا
دسته کلید مادر من
گمشده ست باز.
..........................................
در خانه٫ های و هوست
نه گل به روی میز
نه خاک وخل ز درگه و دیوار روفته ست
در گنجه مانده شربت ونقل وگلابدان
قفل است گنجه ها.
..................................
هر کس به حاجتی
بگرفته راه خانه ی همسایه ای به پیش.
.....................................
بیهوده می دوند
بیهوده می روند ز دالان به پشت بام
بیهوده می کنند به هم چهره ها دژم
بیهوده می زنند به هم حرفها درشت.
.....................................
چشمت کجاست مادرک بی حواس من!
آخر کلیدها٫
آویز حلقه های النگوی دست توست!
************************
مادران٫یگانه ترجمان حقیقی واژه (عشق) اند.
دلگیر وملتهب
لختی چو دو دو شعله به آیینه تکیه داد.
.....................................
دیگر برا وفضای تنی خسته تنگ بود
من سنگ سخت بودم و او آب و رنگ بود
بگذشت از میان اتاقم شتابناک
بی سایه ای به خاک.
.................................
در آستان در
یک لحظه ایستاد ونگاه نوازشش
روی کتابهای من وشعرهای من
بر روی میز وقالی وگلدان و پرده ها
افسرده پرسه زد
......................................
آنگاه بی صدا
از پله ها گذشت و ز دالان عبور کرد
صد شمع ٫صد چراغ از این خانه دور کرد.
............................
سر کردم از دریچه ودر کوچه دیدمش
-انبان یادهای من افکنده روی دوش-
می رفت چون نسیمی وبر رهگذار او
در شام سرخ پوش
پاییز برگ سوخته می ریخت در هوا.
............................
بستم دریچه را و دل آزرده تر ز پیش
تار سپید موی ٫نهفتم ر آیینه.
ای نو دمیده تاک!
از جنگل بزرگم ودر این زمین سخت
بنشسته ام به خاک.
.......................................
در خون من هنوز
شور زنو شکفتن و جوش جوانه نیست
بنگر که در شکاف دلم از هوس تهی
سبزینه ای٫گلی که بر آرد زبانه نیست
.....................................
اما چه برگها
در جنگل نهفته جان٫باد می خورد
اما چه باغها
از شاخسار خاطره ٫پرواز می کند:
<<<< بذری دگر به سینه این دشت کاشتن
طرحی دگر به باغ بهاران نگاشتن
در رهگذار غارت طوفان ریشه کن
پیوند داشتن
رفتن٫ولی به لب
لبخند داشتن...>>>>>>
...............................
بردار سر زخاک
ای نازنین نهال
بر بازوان من بنه آن ساق های ترد
آن میوه های کال
.........................
در پنجه های بسته ی تو این درنگ چیست؟
گاه درنگ نیست
پیش آی وباز شو
بر دست من بایست
بر دوش من بمان
همبسته با شکسته دل٫پر نیاز شو
.........................
در گردنم بپیچ
بر پیکرم بتاب
بالا بگیر و برشو و در بام نیمروز
پر کن به جام سبز٫می از خون افتاب
...............................
باشد به روزگاری از عهد ما نه دور
بینم به سایبان تو خورشید باده را
بینم به پایکوبی مستانه وسرود
انبوه خستگان غم از دل نهاده را.............