تبليغاتX
حرفهای ناگفته
جویباری بودم از آواز و اشک

کاخرم دریا به کام خود کشید

نغمه خوان رفتم به سوی او ...ولی

او به خود می تافت...مهرم را ندید

..........................

موج می خندی وبا هر خنده ای

صد سرود تازه می آمد پدید

در شتاب شاد خود دریای مست

نقشهای دلربا می زد بر آب

باغهای واژگون می آفرید

.............................

مویه کردم..گیسوان کندم عبث 

 اشک من دامان او را تر نکرد

وندر آن هنگامه بانگم ناشنید

.......................

روزگاری رفت وآب از سر گذشت

جان من با جان دریا جفت شد

پرده ها یک یک به چشمانم درید

..........................

در سرود موجهای نعره زن

هر چه دیدم ٫جویبار مویه بود

فاش می دیدم که از لبخند بحر

قطره قطره اشکهایم می چکید

...............................

تا ببینم خنده امواج را

تا سرود بحرها را بشنوم

من از این پس بیشتر خواهم گریست

من از این پس پیشتر خواهم دوید.............

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 5:58 توسط مهدی |

هان ای دریا سرود من بشنو

در این شب پرخروش طوفانی

انگاه که در تلاش بی ارام

گهواره شب به سینه جنبانی

.............................

بشنو دریا سرود من بشنو

وین راز نهفته در سرود من

واندر صدفی بسان مروارید

پنهانش کن به یادبود من

.....................

ان راز که من نهفته ام با خویش

در خاطر تو کنون فرا خوانم

خواهی بستش به بال طوفانها

خواهی بردش به سینه میدانم

..........................

من صخره ای از کران امیدم

بنشسته ودیده صبح وشب دریا

وندر ره هر سفینه شبگرد

فانوس کشیده در دل شبها

........................

دیری ست که یک گیاه وحشی خوی

پیچیده به پای من چو اژدرها

در سینه سنگی ام سر اورده

تا در دل خامشم بگیرد پا

............................

چون دام بلا مرا ز هرسویی

در خویش گرفته با هزاران چنگ

این ریشه تلخ میوه میدانم

تسخیر دل منش بود اهنگ

..............................

با زمزمه نسیم خنیاگر

در گوش من او ترانه میخواند

اری اری نهال دریایی

افسانه عشق ٫خوب میداند

..................

چندی ست گل سیاه چشمانش

پوشانده زمن نگاه دریا را

نه روی شب وستاره می بینم

نه صبح وسپیده های زیبا را

......................

وای ار که مرا به چشمت ای دریا

اخر به شکستگی فرو ریزد

غرقاب فنا مرا به بر گیرد

او در دل موج مرگ بگریزد

..........................

غوغا کن!هان!غریو کن٫دریا!

غم در دل صخره سخت سنگین است

در میشکند دلی که می خواهد

                 دریا٫دریا٫شکست ننگین است.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 5:8 توسط مهدی |

خیلی وقت بود که اونجا بود.با یه کت مندرس و رنگ و رو رفته. ویه کلاه حصیری که به لطف نوکها وچنگالهای کلاغها فقط یه لبه چند رشته حصیر آویزون از اون باقی مونده بود. آخه کلاغها هم فهمیده بودن که اون حتی نمیتونه یه پشه رو از خودش دور کنه. وبدتر از اون٫کسی نیست که ازش حمایت کنه............آخه اون فقط یه مترسک بود!!!!!!

از روزی که کشاورز پیر اون رو در حالی که روی شونه اش حمل میکرد اورد و وسط جالیز توی زمین کاشت ٫دو سالی می گذشت....کشاورز مترسک رو اونجا گذاشت٫ تا کلاغها ازش بترسن و نزدیک محصولات جالیز نشن....روزهای اول هم کلاغها ازش میترسیدن و هیچکدوم جرات نزدیک شدن به اون رو نداشتن...تا اینکه یه روز یه کلاغ جسور اومد و نشست روی شونه اون وشروع کرد به نوک زدن به سرو کله اش ....کلاغهای دیگه هم که این وضع رو دیدن٫ریختن رو سرو کول مترسک بیچاره و تا میتونستن به خدمتش رسیدن...از اون روز دیگه مترسک یه روز خوش ندید...خدا نکنه کلاغهای زندگی بفهمند که ادم تنهاست ....یا اینکه نمیتونه از خودش دفاع بکنه....زندگی از این کلاغها کم نداره....

اما از دل مترسک براتون بگم...اون خیلی تنها بود...نه دوستی داشت ٫نه همدمی ٫نه همصحبتی....بارها خواسته بود به کلاغها بگه :بیایید با هم دوست باشیم٫ زندگی به اندازه کافی سخت هست٫با دوست داشتن میشه سختیها رو راحتتر تحمل کرد٫بیایید حداقل با هم دشمن نباشیم....اما هربار  نفسش با ضربات نوکها وچنگالهای کلاغها در گلو خفه شده بود.....

همه دلخوشی مترسک چشم دوختن به قله بلند کوهی بود که در افق قرار داشت...بارها پرنده های زیادی رو دیده بود که دسته دسته پرواز کنان از روی جنگلی که در پای کوه قرار داشت و از قله گذشته بودند وهیچوقت هم برنگشته بودند....از یکی از همون پرنده ها شنیده بود که پشت کوه بلند٫سرزمین بزرگ وسرسبزی هست که هر کی پاش به اونجا برسه برای همیشه اونجا میمونه...اونجا برای همه جا هست٫غذا هست٫عشق هست.......مترسک خیلی دلش میخواست از جلیز فرار کنه٫بره واون سرزمین زیبا رو ببینه....هرروز دلش پر میکشید برای رفتن....مترسک خیلی خسته بود....مترسک زخمی بود.....

یه روز صبح خیلی زود٫که آفتاب هنوز در راه زمین بود٫کلاغها اهنگ رفتن به جالیز رو ساز کردن...طبق عادت همیشگی اول به سراغ مترسک رفتن تا سهم اون روزش رو از نوکها وچنگالهاشون بدن ٫وبعد به سراغ میوه ها برن ودلی از عزا در بیارن....اما وقتی به اونجا رسیدن ٫اثری از مترسک ندیدن...اول خیال کردن اشتباه اومدن٫ولی وقتی خوب نگاه کردن ٫دیدن که نه٫ادرس رو درست اومدن....ولی مترسک سر جای همیشگی اش نبود....همه جای جالیز رو گشتن....حتی بارها اون رو بلند صدا کردن....ولی نبود....به سر جای قبلی برگشتن....از مترسک تنها لباسهای اون جا مونده بود ....مترسک رفته بود.....

کلاغها ٫وقتی دیدن که مترسک رفته ٫خیلی غصه خوردن....هیچکدوم نمیتونستن حرف بزنن....بغضی راه گلویشون رو بسته بود....اونها غمگین بودن٫اما نه به خاطر اینکه دیگه کسی نیست که هرروز به حسابش برسن...غصه اونها به خاطر این بود که تازه فهمیدن چقدر مترسک رو دوست داشتن....دوستش داشتن وخودشون هم خبر نداشتن....خیلی وقتها قدر چیزی رو نمیدونیم تا از دستش ندیم.....کلاغها خیلی حسرت خوردن که چرا دشمنی کردن جایی که میشد دوست داشت ودوستی کرد....اونها تازه فهمیدن که وقت خیلی کمه....فرصتی برای دشمنی نیست.....کلاغها ارزو کردن که کاش فقط یک بار دیگه مترسک رو ببینن تا بهش بگن که اشتباه میکردن....تا بهش بگن که چقدر دوستش داشتن.....اما مترسک رفته بود.....

اما مترسک....کسی نفهمید که اون کجا رفت....شاید به سرزمینی که پشت اون کوه بلند بودرفت....شاید اونجا موند و عاشق شد....شاید اونجا مرد.....کسی نفهمید....این مهم نیست....مهم اینه که اون به ارزوش رسید.....ارزو به دل نموند .....اگه حتی به خاطر ارزوش مرد....

شک کردیم..چه فرصتهایی که فقط به خاطر نگفتن یک جمله از دست رفت....چه سرنوشتهایی که عوض میشد اگه فقط یک جمله گفته میشد....چه ارزوهایی که از دست رفت به خاطر اینکه فقط یک لحظه ..

مترسک رفت وحسرت گفتن یک جمله به دل کلاغها موند!!!!!!!

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 5:55 توسط مهدی |

 
************************************ كد اهنگ وايسا دنيا

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید

pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" />

********************************************