تبليغاتX
حرفهای ناگفته
غریبم٫قصه ام چون غصه ام بسیار

سخن پوشیده بشنو٫اسب من مرده است واصلم پیر وپژمرده است

غم دل با تو گویم ٫ غار!

من آن٫کالام را دریا فرو برده

گله ام را گرگها خورده

من آن آواره این دشت بی فرسنگ

من آن شهر اسیرم٫ساکنانش سنگ

ولی گویا دگر این بینوا شهزاده باید دخمه ای جوید

دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بد فرجام نتوان یافت

کجایی ای حریق؟ای سیل؟ای آوار؟

اشارتها درست وراست بود٫اما بشارتها

ببخشا گر غبارآلود راه وشوخگینم٫غار!

درخشان چشمه پیش چشم من خوشید

فروزان اتشم را باد خاموشید

فکندم ریگها را یک به یک در چاه

امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک٫

به جای اب دود از چاه سر برکرد٫تو گفتی دیو میگفت:اه.

مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست؟

مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست؟

                 زمین گندید٫ آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

غم دل با تو گویم غار!

بگو آیا مرا دیگر امید رستگارینیست؟

                                   صدا نالنده پاسخ داد:

                                                                     ((.. آری نیست؟!!!))

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 21:29 توسط مهدی |

یه شب داشتم تلویزیون نگاه میکردم.یهو تصاویر خراب شدو رفت.رفتم پشت بام کمی انتن رو جابجا کردم و بلاخره درست شد.بعد کمی موندم ومشغول تماشای ستاره ها شدم .اسمون شب رو خیلی دوست دارم .یکدفعه مطلبی از ذهنم عبور کرد.پیش خودم گفتم  تصاویری که از تلویزیون پخش میشه  همه تو هوا ولو وپخشه . وبرای گرفتن انها احتیاج به یه ابزارظریف مثل انتن داریم تا این مواج رو بگیره ویک صفحه مانیتور. که بتونه اون امواج رو بصورت تصاویر روی اون نمایش بده.

حالا همین انتن در مورد امواج ماهواره کارساز نیست٫ویه انتن خیلی ظریفتر مورد نیازه .در هر دو مورد ٫وجود امواج ومانیتور وهمچنین انتن لازمه٫فقط تفاوت در نوع وظرافت انتنهاست.حالا اگر ما انتن نداریم یا اینکه مانیتورمون خرابه٫دلیل بر نبودن امواج نیست.

چند وقت پیش داشتم از خدا گله میکردم٫که اخه تو چه خدایی هستی٫که هر چی صدات میکنم جواب نمیدی؟ گاهی وقتا اصلا شک میکنم که هستس یا نه؟وقتی  که باهات حرف میزنم٫اصلا گوش میدی ؟ .......خلاصه مدتی با خدا قهر بودم. تا اون شب...

دیدم که در این مورد هم امواج خدایی که هست. صفحه مانیتور هم که هست(دل). میمونه انتن.پس اگه انتن من جهتش نامیزونه یا مانیتور منو غبار گرفته ٫ تقصیر خدا چیه؟!!

هر کانالی طول موج خودش رو داره.حتی اگه یک میلیمتر انتن جابجا بشه٫ کانال مورد نظر مارو نمیگیره٫وبیشتر وقتا سر لز کانالهای دیگه سر در میاره که مال نیست واصلا به ما ربطی نداره.

گناههای کوچیک٫ هر کدوم حکم یه تغییر جهت کوچیک رو داره.با هر گناه کوچیک٫یک لایه نازک از غبار روی صفحه مانیتور ما میشینه...از مجموع چند تا گناه بزرگ٫ کلی انتن ما جابجا میشه٫ ویک لایه ضخیم از غبار روی مانیتور ما رو میگیره.

خدا در جایی از قرآن میگه"مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم".رفقا٫ پس بیاییم مواظب تغییر مسیرها ی میلیمتری انتنهامون باشیم و گرد وغبار رو تا نازک وکمه از صفحه مانیتورهای دلهامون پاک کنیم تا احتیاج به شیشه شورهای قوی پیدا نکنیم وهی دنبال کسی که هست وهمیشه وهمه جا هم هست٫ نگردیم

یه جایی دیگه باز میفرماید"اگر بندگانی که از من روی برتافتند٫ بدانند که چقدر مشتاق انان هستم٫ هر ایینه از شوق جان میسپارند"میبینی معرفت رو . مبینی عشق رو .میبینی مهربونی رو .پس بیاییم خجالت بکشیم ویاد بگیریم...سرچشمه همه عشقها ومحبتها اوست. همه مهربونیهای دنیا رو جمع کنیم ببینیم چقدر میشه؟ انگار خیلی میشه نه؟

وقتی با یک گوشی موبایل  میتونیم بوسیله امواج٫ با کسی اونور دنیا صحبت کنیم انگار که طرف مقابلمونه٫پس چطورممکنه کسی که افریننده امواجه٫ صدامون رو نشنوه؟

هم دیگر رو دوست داشته باشیم واینقدر عاشق باشیم که بوی عطریاس ومیخک  همه دنیا رو پرکنه.بگذار هر کی هر٫ چی  میخواد بگه...ما اینیم ... کی همپاست...یا علی....

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:43 توسط مهدی |

اونوقتا خیلی شیطون وبازیگوش بودم.از مدرسه که می اومدم٫ کیفم رو پرت میکردم تو اطاق و میدویدم تو کوچه تا با بچه ها اتیش بسوزو نیم.همه اهل محل از دست ما ذله بودن.خیلی شیطنتها کردم.یاد اون روزها بخیر.یه عالمه اسباب بازی داشتم که اغلب همه یاشکسته وداغون بودن یا خراب واز کار افتاده. به غیر از یکی. که خیلی دوستش داشتم ومثل جونم ازش مراقبت میکردم......      "اسب چوبی "         اونو شب تولدم پدرم برام خریده بود. همه رویاهای من با اون اسب چوبی بود. شبها که همه اهل خونه خواب بودن٫من سوار بر اسب چوبیم میشدم و پرواز میکردم٫ میرفتم تا اوج اسمون. تو شبهای زمستون ٫از لابه لای دانه های برف عبور میکردیم و میرفتیم تا پشت اون کوههای بلندو مه الود٫ وپشت کوهها سرزمین ادم برفیها بود. وای که چقدر قشنگ بود.شهرشون نورانی  ٫ خونه هاشون رنگارنگ٫سبز ٫ابی٫ قرمز٫نارنجی...خود ادم برفیها همه مهربون٫ همه یکدل وهمزبون...

من با اسبم رفتم تا سرزمین ادم کوچولوها...ادمهایی که کوچیک بودن ولی دلهای بزرگی داشتن. من حتی تا روی ابرها تا قصر غول مهربون هم رفتم. که خیلی غمگین وتنها بود.اون از دست حسنی گله داشت و میگفت دیگه هیچوقت از ساقه لوبیای سحرامیزش بالا نیومد. شاید حسنی رویاهاش رو از یاد برد.شاید فکر کرده که اون لوبیا وغول رو توخواب دیده.....شاید حسنی دیگه بزرگ شده!!!

من با اسب چوبی از دریاها گذر کردم.از دشتهای دور که در اون اهوها و گوزنها عاشق می شدن عبور کردم .من تا ستاره ها رفتم. من از مرزهای خیال گذشتم.

اما حالا سالهاست که دیگه اسب چوبی پرواز نمی کنه...دیگه از ادم برفیها خبر ندارم...دیگه از ادم کوچولوها خبر ندارم...دیگه از غول مهربون خبرندارم... شاید تاحالا مرده باشه...دیگه از گله های گوزنهای عاشق خبر ندارم...   "شاید منم دیگه بزرگ شدم"

نمیدونم الان دیگه تو رویاهای بچه ها ٫جایی برای ادم برفیها٫ادم کوچولوها٫غول مهربون٫گوزنهای عاشق...هست یا نه؟نمیدونم اینترنت وماهواره و بازیهای کامپیوتری٫ جایی برای اونها گذاشته یانه؟بازیهایی که در اونها " کشتن " حرف اول رو میزنه... پس تکلیف "عشق"چی میشه؟

اما ادم برفیها٫ حقیقت دارن... ادم کوجولوها حقیقت دارن...غول مهربون وگوزنهای عاشق حقیقت دارن...وهمیشه بچه های سبزی هستن که اونا رو تو رویاهاشون جا بدن...که"عشق٫رویای اونهاست"

اونها حقیقت دارن. فقط باید باورشون کرد.اسب چوبی هنوز هم میتونه پرواز کنه ٫اگه کسی اونو باور کنه.هنوز هم میتونه مارو ببره به دشتهای دور٫ به سرزمین ادم برفیهاو.....

اونها حقیقت دارن.٫حتی اگه هیچکس باورشون نکنه.

کی دیگه باور میکنه؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 22:26 توسط مهدی |

پسرک نشسته بود. کنار یه دیوار اجری خانه ای قدیمی.یه شلوار جین ساییده شده وتی شرت ابی رنگ چرکی به تن داشت.با صورتی سبزه و گرد وکثیف و چشمهای درشتی که در گردی صورتش مثل شمع میدرخشید. روبروی او زمین خاکی ای بود که بچه های هم سن وسال اوداشتند در ان بازی میکردند.

گونی بزرگ و کثیفی رو هم که پر از مقواهای پاره بود٫ کنارش روی زمین گذاشته بود.خیره شده بود به بازی بچه ها وغرق در رویاهای کودکانه اش.

اروم اروم زیر لب زمزمه میکرد: یه توپ دارم قلقلیه٫سرخ و سفید و ابیه٫میزنم زمین هوا میره٫نمیدونی تا کجا میره...

راستش خودش هم نمیدونست که تا کجا میره.چون هیچوقت اون توپ رو نداشت.تا کلاس دوم درس خوانده بود. پدرو مادرش تو یه تصادف رانندگی مرده بودند.هیچکس رو هم نداشت تا از اون نگهداری کنه.بعد مجبور شد برای سیر کردن شکمش کار کنه.هر روز مجبور بود با اون گونی بزرگ از صبح تا شب دنبال کارتونها ومقواهای پاره بگرده. توسرما و توگرما.واخر شب اونا رو به اقا نقی قپوندار بفروشه.کیلویی ۲۰۰ تومن.شبها هم توی قهوه خونه اقا محمود دربندی بیتوته میکرد.اقا محمود ادم با معرفتی بود.هواش  روداشت.گاهی وقتا هم اونو با دیزی مهمون  میکرد.

شب وروزش اینجوری میگذشت.نه حامی و پشتیبانی٫نه سرپناهی٫نه کار اینده داری. هیچی..................اما پسرک امید داشت..هرشب توی رویاهاش٫ مردی رو میدید که میاد واونو با خودش میبره به یه جای دور. مثل بابا لنگ دراز.اونو میبره به سرزمینی که پر از شکوفه های گیلاسه.اونموقع اون دیگه مجبور نیست که از صبح تا شب دنبال مقوا پاره بگرده.یا شبها توی قهوه خونه روی کارتون بخوابه.اون دیگه میتونه درس بخونه ویه توپ قلقلی داشته باشه. دیگه هر چی فقرو نکبته تموم میشه. اون این روزها رو خیلی روشن توی رویاهاش میدید....

پسرک با خودش لبخند تلخی زد. پیرمردی از کنارش میگذشت. با دیدن قطره اشکی که روی صورت او  ماسیده بود٫ ایستاد وپرسید: پسرجان ٫چی شده؟ چیزی شکستی یا پولی گم کردی که از ترسش خونه نمیری؟   پسرک ٫ اهی کشیدو گفت: نه پدر جان!دلم شکسته.... دلم شکس.....

وبغض راه صداش رو بست.ارام بلند شد وگنی اش را که از خودش بزرگتر بود روی شانه اش انداخت و به راه افتاد. ازپشت٫ فقط گونی ای دیده می شد که دو پای کوچک دارد ودور میشود.... پسرک رفت و در میان بهت و حیرت پیرمرد در خم کوچه گم شد.

خدا کنه که امیدش٫ نا امید نشه...... خدا کنه که بابالنگ درازش زودتر پیدا بشه!!

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 2:55 توسط مهدی |

 

با دستهای کوچک خویش

بشکاف از هم پرده پاک هوا را

بشکن حصار نور سردی را که امروز

در خلوت بی بام و در کاشانه من

پر کرده سرتاسر فضا را

......

با چشمهای کوچک خویش

کز ان تراود نور بی نیرنگ عصمت

کم کم ببین این پر شگفتی عالم نا اشنا را

..............

دنیا وهر چیزی که در اوست

از اسمان و ابر و خورشید و ستاره

از مرغها٫گلها وادمها وسگها

وز این لحاف پاره پاره

تا این چراغ کور سوی نیم مرده

تا این کهن تصویر من٫با چشمهای باد کرده

تا فرش وپرده

...................

اکنون به چشم کوچک تو پر شگفتی ست

هر لحظه رنگی تازه دارد

خواند به خویشت.

فریاد بی تابی کشی٫چون شیهه اسب

وقتی گریزد نقش دلخواهی ز پیشت

..........................

یا همچو قمری با زبان بی زبانی

محزون ونا مفهوم وگرم٫ اواز خوانی

ای نازنینم!

تو میتوانی ساعتی سرمست باشی

با دیدن یک شیشه سرخ

یا گوهر سبز.

..................................

اما من از این رنگها بسیار دیدم

وز این سیه دنیا وهر چیزی که در اوست

از اسمان وابرو ادمهاو سگها

مهری ندیدم٫میوه ای شیرین نچیدم

وز سرخ وسبز روزگاران

دیگر نظر بستم٫ گذشتم٫ دل بریدم

...............................

نازم به روحت ٫ نازنین٫ با این عروسک

تو میتوانی هفته ای سرگرم باشی

تا در میان دستهای کوچک خویش

یک روز ان را بشکنی ٫ وز هم بپاشی

.............................

من نیز سبز وسرخ ورنگین

بس سخت و پولادین عروسکها شکستم

 و اکنون دگر سرگشته وولگرد و تنها

چون کولی ای دیوانه هستم.

وز باده ای روزی شود٫ شب

دیوانه مستم.

 من از نگاهت شرم دارم

امروز هم با دست خالی امدم من

مانند هر روز

               نفرین ونفرین

                                    بر دستهای پیر محروم بزرگم!!!

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:3 توسط مهدی |

 
************************************ كد اهنگ وايسا دنيا

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید

pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" />

********************************************