والدین مادرم با همین نداری بزرگ شدند٫با پرورش چند گوسفند که تااز شیر میگرفتند٫ به همسایه هاتوی ده میفروختند.هردو بیسواد بودند.زمستان که سرما استخوان میترکاندواب توی پاتیلهای خانه یخ میزد٫انها به آغل میرفتندوضعیف ترین بره ها رابر میداشتندوبه رختخواب خود میبردند.زیر لحاف٫گرمای تن ادم٫ان حیوانات را از مرگ حتمی نجات میداد.
بارها با پدربزرگم کمک میکردم. بارهاتویباغچه کنار خانه مان بیل زدم وهیزم خرد کردم.از چاه اب میکشیدم وروی شانه ام به خانه میاوردم.هر شب با پدربزرگم درحیاط خانه زیر درخت بزرگ انجیر میخوابیدم وبا داستانها وافسانه های او به خواب میرفتم. داستانهایی از اشباح٫دعواهای باسنگ وچوب٫حرفهای پدران ونیاکان.وهیچوقت نمیتوانستم بفهمم که با به خواب رفتن من ساکت شده یا به حرفهای خود ادامه داده است.درآن سن وسال یقین داشتم که پدربزرگم استاد تمام علوم دنیاست.وقتی سپیده نزده با اواز پرنده ها از خواب بیدار می شدم٫او نبود٫وبه صحرا رفته بود٫ومیگذاشت من بخوابم.
مادر بزرگم همیشه زودتر از پدر بزگ از خواب بیدار میشد. یک لیوان چای ونان وپنیر جلوی من میگذاشت ومیپرسید که شب خوب خوابیده ام یا نه.واگر خواب بدی دیده بودم ٫همیشه دلداری ام میداد ومیگفت:
(خواب چیزی نیست٫زیاد جدی نگیر).همان موقع مادر بزرگم را عاقل میدانستم٫اما فکر میکردم به پای پدربزرگ نمیرسد.
پس از سالها که پدربزرگم از این جهان رخت بربست٫فهمیدم که مادر بزرگم به رویاهای خود ایمان داشت.چون هر شب جلوی کلبه اش می نشست وبه ستاره های ریز و درشت چشم می دوخت و میگفت:
دنیا خیلی قشنگه.حیف که مجبورم بمیرم وآن را ترک کنم.
الان توی ان کلبه تنها زندگی می کند.نگفت که از مرگ می هراسد.گفت حیف که خواهد مرد.ان هم پس از آن زندگی طاقت فرسا .در ان خانه افرادی زندگی می کردند که می توانستند بره ها را مثل بچه خودشان توی رختخواب بیاورند.کسانی که متاسف می شدند از دنیا بروند ٫چون دنیا را زیبا میدیدند.همین پدربزرگم وقتی مرگ خود را نزدیک دید٫رفت وبا درختهای حیاط خداحافظی کرد. انها رایکی یکی بغل میکرد وگریه سر میداد.
وقتی زندگی را تحقیر میکنیم٫ فرد را از بین میبریم. در دنیایی که کرامت ادمی را قدرتهای بزرگ هرروز لگدمال میکنندو
انسان که عزت خودرا پاس نمیداردواحترام وتکریم همنوع را از یاد برده است!!
یه خانوم خرگوشه بود که خیلی خانوم بود.زبروزرنگ وتپل مپل.خوب می خوردو خوب میخوابید.وخوب هم ورجه وورجه میکرد.
تا اینکه یه روز عاشق یه خرس گنده شد.نیست که خودش خرگوش بودو یه دل خیلی قشنگ داشت٫خرسه رو هم خیلی قشنگ دوست داشت.خیالش همه عین خودشن.اما این خرسه٫بیچاره٫ خیلی خرس بود.اصلا هیچی سرش نمی شد.یعنی اونم عاشق خانوم خرگوشه بود٫اما چون خرس بود٫دلش هم خرسی بود.اخه دل خرسها عین خودشون گنده اس.زشتم هست.هرچی هم که این ور و اون ورش کنی وبخوای خوشگل و قشنگش کنی٫باز همون ریخت وقیافه خرسی شونو دارن.
اما کی اینارو به یه خرگوش می گه؟..... هیشکی.
خانوم خرگوشه یه خیالش همین که یه خرگوشی عاشق یه خرسی بشه٫یه خرسی هم عاشق یه خرگوشی بشه٫دیگه همه چیز درسته. برای همین خانوم خرگوشه تا عاشق شد٫نه گذاشت و نه ورداشت٫رفت دلشو درسته ودودستی داد دست خرسه.
خرسه هم یه نگاه به اون دل کرد و یه نگاه هم به خود خانوم خرگوشه..حیرون وسرگردون و خاک تو سر ٫نه گذاشت ونه ورداشت٫دل خانوم خرگوشه رو گذاشت تو دهنش و قورتش داد...
خانوم خرگوشه که اینو دید٫ نه گریه کرد٫ نه زاری کرد٫ نه اصلا گفت چرا. فقط راهشو کشید و رفت.اونم چه رفتنی. رفت که رفت.
اونایی که بعدها خانوم خرگوشه رو دیدن٫می گن خانوم خرگوشه٫ حالایه عینک میزنه به چه بزرگی. اون عینک یعنی اینکهبا خودش قول وقرار کرده که دیگه عاشق هیچ خرسی نشه.
می گن دل خانوم خرگوشهایی که خرسها خورده باشن ٫ یه روز دوباره جوونه میزنه ودر میآد. وقتی هم که در بیآد٫ می شه یه خرگوش کوچولوی تپل مپل.
این خیلی خوبه. اما خرسهایی که دل خانوم خرگوشها رو خورده باشن ٫ چی میشن؟ کی می دونه؟ شاید تا آ خر عمر ٫ اون دل رو تو دل خودشون نگه دار
اخه خرسها که زبون ندارن تا با کسی درد دل کنن..!!
درسته که سیبی که از شاخه جدا شد دیگه به شاخه بر نمی گرده
درسته که افسوس گذشته رو خوردن دردی رو دوا نمیکنه
اما گاهی وقتها...
که از دویدن وبه هر سو سر کشیدن ٫افتادن وبلند شدن٫خسته شدن وعرق رختن
دنبال یه مطلوبی که هر چی میری باز بهش نمیرسی
بعد یه وقتی که درمانده وسرگردان ٫نشستی وبا خودت خلوت کردی
به گذشته ها٫به راهی وکه تا حالا طی کردی٫نگاه میکنی
اونوقت یه چیزی مثل برق از خاطرت عبور میکنه!
ومیبینی که چیزی رو کهاین همه براش تقلا میکنی
خیلی وقتها پیش خدا بهت داده بوده وبا اصرار هم داده بوده
اما تو از بس حواست پرت بوده٫
از بس چشمات به اون دور دورها بوده
که جلوی پای خودت رو نمیدی
چیزی که یا کسی که دوای دردت بوده
و حتی تمام جزییات خواسته های تو در اون جمع بوده!!!
بعد تازه میفهمی که خدا چقدر مهربونه...
وخواسته تو رو قبل از اینکه حتی خودت خبر داشته باشی
برات مهیا کرده و....
اونوقت دیگه نمیتونی حسرت نخوری٫
چون فهمیدی....وفهمیدنش ای سخته... ای سخته...ای سخته!!؟
.....................................
همه عمر نشسته بیدار که آید شاید
کور شد دیده بر این کوره ره شایدها
شاید ای دل که مسیحا نفست آمدو رفت
باختی هستی خود بر سر می آیدها !!
برای مهربانیهایش وپاکی وصفای کودکانه اش...
...تو به منخندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم..
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز...
سالها هست که در گوش من ارام ارام
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد ازارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم٫
که چرا ٫
خانه کوچک ما ٫
سیب نداشت!!؟
ساحل افتاده ماند
این. تن فرسوده را پای به دامن کشید
آن سر اسوده را سوی افقها کشاند
ساحل تنها به درد٫ در پی او ناله کرد : موج سبکبال من ٫ بی خبر از حال من
پای تو در بند نیست ٫بر سر دوشت چو من
کوه دماوند نیست!
((هستم اگر میروم )) خوشتر از این پند نیست.
بسته به زنجیر را لیک٫ خوشایند نیست
ناله خاموش او در دلم آتش فکند
رفتن؟ ماندن؟ کدام ؟ ای دل اندیشمند؟
گفت : به پایان راه هر دو به هم میرسند!
عمر گذرکرده را غرق تماشا شدم
سینه کشان همچو موج راهی دریا شدم
هستم اگر میروم٫ گفتم و رفتم چو باد
تن٫ همه شوق و امید٫ جان همه اوا شدم
بس به فراز و نشیب٫ رفتم و باز آمدم
زان همه رفتن چه سود؟؟
خشت به دریا زدم!!
شوق درامد زپای ٫پای در امد به سنگ
وان نفس گرم تاز٫در خم و پیچ درنگ٫ .
اکنون٫ دیگر٫ دریغ٫ تن به قضا داده است
موج زخود رفته بود٫ ساحل افتاده است !!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...ای
دمت گرم وسرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی..در بگشای
منم من.. میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم..من سنگ تیپا خورده رنجور
............................................
نه از رومم.. نه از زنگم.. همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ..بگشای دلتنگم
.................................................
من امشب امدم تا وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه میگویی که بیگه شد.. سحر شد..بامداد امد
فریبت میدهد.. براسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا!گوش سرما برده است این.. یادگار سیلی سرد زمستان است
حریفا! رو چراغ باده را بفروز.. شب با روز یکسان است...........
.............................................................
سلا م به همه بچه های سایت
به امید زیستن در دنیایی پر از دوست داشتنها
پراز زیبایی...پراز پرواز پرستوهای نور
دنیایی خالی از ادم بدها
دوستتان دارم
........................ مهدی
من مهدی هستم
اولین پستم رو در اولین وبلاگم میزنم
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر میروم گر نروم نیستم