تبليغاتX
حرفهای ناگفته
سرمایه ی هر دل,حرفهایی ست که برای نگفتن دارد....
 به خاطر چشات
تو شبستون چشات

پای پله های پلکت

مچ مهتاب و می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه

با یه گله ی شقایق

پیش پای تو می میرم

اگه روز و خواسته باشی

شب و تا ته اش می نوشم

می زنم به آب و آتیش

با خود خورشید می جوشم

من شب و به خاطراتم

وصله می زنم ٫می دوزم

من با هر رعد نگاهت

گر می گیرم و می سوزم

زخم خورشیدی تن رو

با شب و شبنم می بندم

                                     اگه مقصود تو باشم

                                            توی جون دادن می خندم.

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 خواب من
همسایه!

            بگذار نزدیکترین صدای تا خواب مردمان٫

             هنوز آواز پرندگانی باشد٫

            که از آبی ترین نازبالش خیال میآیند.

................................................................

             همیشه دیر می شود٫ دیر

             نه مرا می بینی که می روم٫ گریان می روم

             نه مرا می شنوی که می آیم٫ خندان می آیم

             حتا نردبام حیاط مرا نمی فهمی همسایه

             من این نردبام را برای دزدها گذاشته ام

             که وقتی در خواب٫  پس از یک شعر

             خواب خوشبختی آدمی را می بینم

             بیایند٫

                      همه ی دانستگی ام را ببرند٫

                                                             خندان بروند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه دهم مهر 1388  |
 باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

ابر٫ با آن پوستین سرد نمناکش

باغ بی برگی

روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غمناکش.

.......................................

ساز او باران٫ سرودش باد

جامه اش شولای عریانی ست

ور جز اینش جامه ای باید

بافته بس شعله ی زر تار٫ پودش باد

گو بروید یا نروید٫ هرچه در هرجا که خواهد یا نمی خواهد

باغبان و رهگذاری نیست

باغ نومیدان٫

چشم در راه بهاری نیست.

........................................

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید.

....................................

باغ بی برگی

خنده اش خونی ست اشک آمیز

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

پادشاه فصل ها.........پاییز.

                                          فصل رنگین خزان بر همگاه مبارک باد.

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه سی ام شهریور 1388  |
 کارون
بلم٫ آرام٫ چون قویی سبکبار

به نرمی بر سر کارون همی رفت.

به نخلستان ساحل٫قرص خورشید

ز دامان افق بیرون همی رفت.

........................................

شفق٫ بازیکنان٫ در جنبش آب

شکوه دیگر و راز دگر داشت

به دشتی پر شقایق٫ باد سرمست

تو پنداری که پاورچین گذر داشت

............................................

جوان٫ پارو زنان٫ بر سینه ی موج

بلم میراند و جانش در بلم بود

صدا سر داده غمگین در ره باد

گرفتار دل و بیمار غم بود

................................................

((دو زلفونت بود تار ربابم

چه می خواهی از این حال خرابم؟

تو که با ما سر یاری نداری

چرا هر نیمه شب آیی به خوابم؟))

..................................

درون قایق از باد شبانگاه

دو زلف نرم نرمک تاب می خورد

زنی خم گشته از قایق به امواج

سر انگشتش به چین آب می خورد

........................................

صدا چون بوی گل در جنبش باد

به آرامی٫ به هر سو پخش می گشت

جوان می خواند و سرشار از غم گرم

پی عشقی نوازش بخش می گشت

..................................

((تو که نوشم نه ای ٫نیشم چرایی؟

تو که یارم نه ای٫ پیشم چرایی؟

تو که مرحم نه ای زخم دلم را

نمک پاش دل ریشم چرایی؟

......................................

خموشی بود و زن در پرتو شام

رخ چون رنگ شب٫نیلوفری داشت

ز آزار جوان دلشاد و خرسند

سری با او٫ دلی با او همی داشت

..................................

ز دیگر سوی کارون زورقی خرد

سبک بر موج لغزان پیش میراند

چراغی کور سو میزد به نیزار

صدایی سوزناک از دور می خواند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یازدهم مرداد 1388  |
 گل یخ
پشتگرمی به چه بودت که شکفتی؟ گل یخ!

وندر آن عرصه که سرما کمر سرو شکست٫

نازکانه تن خود را ننهفتی٫ گل یخ!

.......................................

سر کشی های تبارت را٫ ای ریشه به خاک

تو چه زیبا به زمستان ها گفتی٫ گی یخ!

..............................................

تا سر از سنگ برآوردی٫ دلتنگ به شاخ٫

از کلاغان سیه بال چه دیدی و شنفتی؟ گل یخ!

...........................................

آمدی٫ عطر وفا آوردی٫

همه افسانه ی بی برگ و بری ها رفتی٫ گل یخ!

..............................................

چه شنفتی تو در این غمزده باغ؟

که چو گلها همه خفتند٫ تو بیدار نخفتی٫ گل یخ!

..................................

راستی را٫ که چه جانبخش به سرمای سیاه

شعله گون٫ در نگه دوست شکفتی٫ گل یخ!

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388  |
 فکر من باش, مادر جان
تقدیم به همه ی مادران مهربان.............................

                                 >>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<

مادرم٫ خسته ای ٫ بیا بنشین

این همه کار کرده ای٫ بس نیست؟

غیر تو٫ بگو در این خانه

ای عزیز همه٫ مگر کس نیست؟

.......................

صبح٫ پیش از تمام ما بیدار

می شوی٫ کار می کنی تا شب

با دو خورشید مهربان در چشم

با بهار تبسمی بر لب.

............................

آخر شب که ما همه خوابیم

باز هم٫ مادرم٫ تو بیداری

ذره ای خستگی نمی فهمی

تو مگر آفریده ی کاری؟

.................................

گاه در طول روز ٫ در خانه

کاری از ما بخواه٫ مادر جان

دل من سوخت بس که مظلومی

آه٫ داری گناه٫ مادر جان!

..............................

مادرم٫ من که دخترت هستم

باید امروز همدمت باشم

شاد باشم٫ اگر تو هم شادی

هم که غمناک از غمت باشم.

....................................

من اگر کار خانه را کم کم

از تو در کودکی نگیرم یاد

می شوم پاک تنبل و بی عار

می رود زنگانیم بر باد.

.............................

فکر خود نیستی٫ چه باید کرد!

فکر من باش٫ مادرم٫ آخر

مثل تو مادری شوم فردا

من که امروز دخترم٫ مادر.

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 قهرمان
عاشق کارتون ها و قهرمان های کارتونی بود....هر روز که میشد تا بعد از ظهر لحظه شماری می کرد تا برنامه ی کودک شروع بشه..اون وقتها تلویزیون همش ۲ تا کانال داشت...وقتی هم که کارتون شروع میشد حتا پلک هم نمیزد و با چشماش اونها رو میخورد....اما اشتباه نشه٫ قهرمانهای دنیای اون مردانی با سینه های  پهن و بازوهایی ور قلمبیده و کلا اندامی عضلانی که میتونستند با یه مشت کوه رو از هم بپاشند نبودند.....قهرمانهای اون سند باد٫ هاچ زنبور عسل٫ علی بابا٫ پینوکیو٫  و آدمها و مخلوقاتی از این دست بودند......بارها و بارها از سادگی پینوکیو و کلاههایی که خیلی راحت سرش میرفت حرص خورده بود و با دیدن گریه های اون که از پشیمانی به خاطر شیطنتها و کارهای بدش بود٫ اشک ریخته بود.......اون عاشق داستانها و روابط اون قهرمانها با دنیا و آدمهای اطرافشون بود..اون با داستانهای زندگی اونها زندگی میکرد....با شادیهاشون شاد میشد و با غمهاشون اشک میریخت......پسر٫ اون قهرمانها رو باور داشت.

 قهرمانهای اون خیلی قهرمان تر از دی جی مون بودن......خیلی وقتها آرزو میکرد که میتونست یه جوری به پینوکیو برسونه که گول گربه نره و روباه مکار رو نخوره٫ که بهش بگه که از کاشتن چند تا سکه توی زمین درخت پول سبز نمیشه......گاهی دلش میخواشت که یه دوست گنده و قوی مثل گوریل انگوری داشته باشه که همیشه کمکش کنه.....خیلی وقتها آرزو داشت که مثل الیور توییست یه پدر بزرگ پولدار و مهربون داشت که همه جا حمایتش می کرد.....چقدر دوست داشت که خانم هاویشم زودتر می مرد تا اون پسرک توی آرزوهای بزرگ به (استلا) ٫دختر زیبای داستان ٫برسه....اما نشد...نشد.

اون پسر بزرگ شد.....هیچوقت توی زندگیش اثری  از قهرمانهای قصه هاش ندید....هیچ بابا لنگ درازی توی زندگیش پیدا نشد اما زندگی رو به همون سختیه زندگی الیور توییست دید......یه شب که روی پشت بام خانه تنها نشسته بود وبه آسمان پر ستاره چشم دوخته بود و به قهرمانهای دور قصه ها فکر میکرد ٫ قطره مرواریدی از اقیانوس اشکش به روی گونه اش غلطید و بر زمین افتاد.....ناگهان از خیسی اشک اون نوری بلند شد و تبدیل به پری زیبایی شد....پسر حیران و متحیر  در جا میخکوب شد....اولش ترسید ولی بعد محو زیبایی پری شد.....در ذهنش همون قصه ها  دوباره جان گرفت ......فکرد خیال میکنه ولی وقتی ب دور و برش نگاه کرد دید که نه٫واقعیته.....خوشحال بود که بلاخره یکی از قهرمانهای قصه ها رو دید......پری ازش پرسید:از چی غمگینی؟.....گفت:بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون ٫ دلم از غربت سنجاقک پر.....پری گفت:حالا دلت برای چی تنگ شده؟.....گفت: برای کارتون ها.....پری گفت:خوب مگه نمی تونی کارتون ببینی؟..گفت: نه ٫باید برم سر کار.دیگه وقت نمی کنم.میگن تو دیگه بزرگ شدی.دنیایی که من میبینم با دنیای قهرمان هام خیلی فرق داره. راستی تو پری مهربون مگه نیستی؟نمیتونی برای من یه کاری بکنی؟.......پری گفت:آخه واقیت زندگی تو اینه.....پسر گفت:ولی من این واقعیت رو دوست ندارم......پری گفت:یه کار میتونم برات بکنم و اون اینکه ببرمت به دنیایی که همه ی قهرمانهای قصه ها از اون جا میان....گفت:ببر.ببر  من آماده ام........پری گفت:اما یه شرط داره؟!!.....پسر گفت:هر شرطی که باشه قبول می کنم....پری گفت:اگه رفتیم اون جا دیگه راه برگشتی نداری...... پسر گفت:مگه اون جا کجاس؟....پری گفت:یه جای خیلی دور.روی یکی از اون ستاره های چشمک زن.....پسر کمی فکر کرد یه نگاه به دور و برش انداخت٫ دید که نه٫ هیچ دلبستگی ای به این دنیا نداره پس گفت: باشه قبول بریم.....

پسر دستش رو توی دست پری گذاشت ......پری چرخشی کرد و در چشم به هم زدنی بالا رفت و اوج گرفت و چند للحظه بعد تبدیل به نقطه ای نورانی در آسمان شدند......پسر به رویاهاش ایمان داشت.....اون قهرمانهاش رو باور داشت....این بود که به سرزمین اونها رفت ...کسی چه میدونه۳ شاید روزی هم اون از یکی از همین کارتونها سر در بیاره وبشه یکی از قهرمانهای اون قصه ها....شاید هم توی زندگی واقعی ٫ یه روزی پیداش بشه و  بشه بابا لنگ دراز یه دختر معصوم و پاک.......یا پدر بزرگ پولدار و مهربان یه پسر بچه ی یتیم که یهو بعد از سالها پیداش میشه و از اون پسر بچه حمایت میکنه.....کسی چه میدونه....تازه از کجا معلوم که اون قهرمان ها مثل بابا لنگ دراز ٫ خودشون یه روز یه پسر بچه ی عاشق کارتونها نبودن که در آرزوی قهرمان شدن به سرزمین قهرمان ها رفتند.

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هشتم خرداد 1388  |
 گل خوشبوی و خار دل آزار
دنیای بچه ها دنیای قشنگیه و خیلی کوچک...ولی با همه ی کوچکیش بزرگتر از دنیای به ظاهر بزرگ آدم بزرگ هاست....از نگاه کردن به بچه ها هیچوقت سیر نشدم...وعاشق دنیای اونها هستم.....وعاشق شعرهایی که برای بچه ها سروده میشه....چون توش حقیقتهای بزرگ زندگی رو خیلی راحت و ساده بیان میکنن....... به خاطر همین سادگی خیلی سرسری خوانده میشن و کنار گذاشته میشن و خیلی راحت فراموش میشن...

کاش همیشه بچه میموندم......اگر چه هنوز هم زیاد بزرگ نشدم.....کودک درون من همیشه مترصد یه فرصته تا شیطنتهاش رو از سر بگیره.....کودک بمونید....ضرر نمی کنید.

                      >>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<

گلی در باغچه دیدم که رویش

فروزان چون چراغ آرزو بود

چنان لبخنده ای می زد که گویی

بهار و آفتاب و آب از او بود.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<

به سویش دست خود را پیش بردم

که او را چیده٫ در گلدان گذارم

برای شادی جان اطاقم

لب میزم٫ گلی خندان گذارم.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<

به انگشتم چنان خاری فرو کرد

که گفتی بر دلم خنجر فرو رفت

رها کردم چراغ آرزو را

گلم از دست و از دل٫ آرزو رفت.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<

به او گفتم :گل خوشبوی و خوشرنگ٫

تو زیبایی٫ ولی کار تو زشت است.

رخت زیبا و لبخند تو زیبا٫

ولی خار دل آزار تو زشت است.

<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<<

نگاهی کرد و با من گفت : آری٫

گلم٫ اما کنارم خار دارم

برای چشم٫ زیبایی و آزار٫

برای دست گل آزار دارم!!

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388  |
 از ترکش روزگار
تا داشت به سر زمانه غوغا

تا کینه بد از رخش هویدا

تا بود هوای انتقامش.

................................

یک تیر به ترکشش نهان داشت

آن تیر ٫ هزارها زبان داشت

بگرفت زمانه اش سر دست.

................................

آلوده به زهر مرگش٫ آنگاه

کردش ز هر آنچه خواست آگاه

پس چند دگر بیازمودش.

............................

هر جای٫ فرشته بود مغلوب

دیوان پلید اندر آشوب

در قصر تو رقص بود و آواز.

..........................

حق بود به راهها گریزان

می داد نشان آن پلیدان

می ریخت ز چشمها گهرها.

................................

دایم چو دل زمانه می سوخت

چشم از سر کین به آن نشان دوخت

آن تیر که داشت٫پس رها کرد.

.................................

ز آن شست٫ پریده از سر سوز

آن تیر منم٫ منم که امروز

آیین من است٫ جنبش من.

................................

گر زوزه ی دشمن جهانخور

سازد همه ی فضای را پر

هرگز نشود خروش من کم.

..............................

گر از همه جا غبار خیزد

بر را ه من و به من بریزد

برمن نشود طریق من گم.

...............................

آن تیر جهنده ام که چون باد

گردیده رها ز شست استاد

گشته ز نخست٫ با نشان جفت.

...................................

این گونه بپیچم و بپرم

هر جای ببندم و بدرم

وز راستیم مرا مدد هست.

                 وز راستیم مرا مدد هست.

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  |
 رفتگر
ساعت ۲ از نیمه شب گذشته ست......بارون تازه بند اومده و ابرها دارن کم کمک بار سفر می بندن و ماه دوباره اهسته از پشت ابرها سرک میکشه.....باد سردی می وزه و من از سوز سرما سرعت قدمهایم رو زیاد می کنم تا زودتر به خونه برسم......هر وقت که سرما از لای پیراهنم رد میشه و به پوستم مثل سوزن فرو میره خواب و رخوت رو از سرم میپرونه.....تو این موقع سعی میکنم با فکر کردن به خونه و بخاری گرم  به خودم امید بدم که چیزی دیگه نمونده...دارم میرسم.......آخ که برسم به خونه و یه استکان چایی داغ درست کنم و بزنم به تن خسته که چه حالی داره......

توی همین عوالم بودم که از دور چشمم به یه سیاهی خورد>گوشه ی دیوار.....اول فکر کردم کیسه زباله ست.....ولی جلوتر که رفتم دیدم یه مرده که روی پله ی یه خونه چمباتمه زده٫ زانوهاش رو بغل کرده و سرش رو گذاشته روی زانوهاش...باز که دقت کردم دیدم رفتگر محلمونه......داشت چرت میزد وجاروی بلندش رو هم کنار دستش به دیوار تکیه داده بود.......

پیرمردی بود حدودا ۶۰ ساله که هر شب که من رو میدید با خوشرویی سلام و احوالپرسی میکرد...گاهی اوقات هم از کارفرماهاش درد دل میکرد که حقوقش رو به موقع نمیدن و از این صحبتها.....همین طوری چند دقیقه ای وایستادم و بهش نگاه کردم....چه جوری توی این سرما خوابیده بود؟.....خودم چند بار تو این شرایط گیر کرده بودم....توی شهر غریب٫ نیمه شب بدون سرپناه٫ تو هوای سرد٫ از زور خواب داشتم دیوونه میشدم ولی جایی نداشتم....مجبور بودم تا صبح یه جوری سر کنم.....میرفتم کنج یه دیوار خودم رو مچاله می کردم سعی می کردم بخوابم ولی از سرما خوابم نمیبرد....چند تا تیکه کارتن پیدا می کردم دورم می چیدم تا بلکه جلوی سرما رو بگیره ولی سوز موذی سرما از لای درزهای کارتن به سر و صورت و بدنم می خورد و نمیذاشت بخوابم.....خلاصه تا سپیده بزنه تو گیجی و منگی خواب و بیداری سر میکردم و وقتی که صبح میشد مثل آدمهای معتاد٫ درب و داغون پا میشدم و پی کارم میرفتم و وقتی به مردمی که تو خیابون بودن که به سر کار میرفتن یا میرفتن نون بخرن٫ نگاه می کردم بهشون حسودیم میشد و پیش خودم میگفتم که اونها چقدر خوشبختن که شب در خانه و رختخواب گرم٫ از سرما و چون من هایی در سرما مونده خبر نداشتن....چه شبهایی رو تو ی رختخواب گرم و راحتمون خوابیدیم و سرما رو اون ور پنجره نگه داشتیم و تو راه ندادیم و از کارتن خوابهایی که گوشه و کنار این شهر٫ کنار یه دیوار مثلا خوابیده اند خبر نداشتیم؟!....از این کارتن خوابها زیادن.....دیر وقت ٫یه سری به حوالی چهارراه سیروس یا پارک شهر بزنید.....

وقتی که به رفتگر پیر نگاه می کردم ٫ تمام این صحنه ها از جلوی چشمام رژه می رفت......تنها کاری که تونستم برای اون بکنم٫ این بود که آهسته برم اون طرف خیابون تا خواب سردش رو به هم نزنم.....!

شاید بگید ((بابا تو چقدر عقب مونده ای که واسه یه همچین چیز جزیی ایی اینقدر حساسیت نشون میدی یا اینکه بابا مگه یه شب خواب مگه چقدر میارزه))ولی خدا میدونه همین خانه گرم وراحت چه نعمتیه..میگید نه یه شب امتحان کنید......آخه ماها یه وقتایی یه جور با این مسایل برخورد میکنیم که انگار بابا همین جوریه و باید همین جوری باشه......ولی همه ی این ناز و نعمتها به لطف و کرامت پروردگاره نه  به این که اینی که هست حق ماست و اونی مال اوناست حق اوناست.....

اگه حق ما اینه پس حق خودش چی میشه؟.....چقدر حقش رو بجا آوردیم؟

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 
 
بالا