تبليغاتX
حرفهای ناگفته
وانکا٫ ۳ ماه پیش برای شاگردی به کفش دوزی آلیاخین سپرده شده بود.اون فقط ۹ سال داره.وانکا یک کودک روستایی است.اسم مادش پلاگیا و اسم پدر بزرگش کنستانتین ماکاریچ است .وقتی مادرش زنده بود٫ کلفت خانه ارباب ده بود.وقتی مرد٫ وانکا را به اتاق خدمتکاران٫ پیش پدر بزرگش فرستادند.کمی که گذشت٫ اورا به مسکو٫ به کارگاه کفش دوزی آلیاخین(آدمی شبیه تناردیه در رمان بینوایان)فرستادند.....

شب جشن تولد مسیح خوابش نمی اومد.صبر کرد تا صاحب دکان و زن و کارگرانش برای دعای شب عید ٫ به کلیسا رفتند.آن وقت از گنجه صاحب دکان٫ شیشه ی مرکب و قلم وسر قلمی زنگ زده را برداشت و صفحه کاغذ مچاله ای را باز کرد و شروع به نوشتن کرد.پیش از آنکه کلمه اول را بنویسد٫ چند بار به درو پنجره نگاه انداخت.از گوشه چشم به شمایل تیره مسیح که دور و برش قفسه و قالب کفش بود ٫ نگاه کرد و بریده بریده نفس کشید.کاغذ روی نیمکت باز بود و پسرک جلوی اون زانو زده بود......           نوشت:

((بابا بزرگ ازیز٫ کنستانتین ماکاریچ٫من به تو کاغز می نویسم....                                                    

دیروز من کتک خردم.ارباب موهامو گرفت برد تو حیات٫ اونوخت با تسمه کمرمو سیا کرد.واسه اینکه وختی بچه شونرو تو ننو تکون می دادم٫ بیخودی خابم برد.هفته پیش زن ارباب گفت براش ماهی پاک کنم. من اول دم ماهی رو پاک کردم.اونوخت ماهی رو از دستم گرفت و کله ماهی رو تو دهن من چپوند.شاگردها سربه سرم میزارن.منو میفرستن از ارباب براشون خیارشور بدزدم.اربابم با هر چی دستش می رسه٫ منو له و لورده می کنه.من تو دالان می خابم.وختی بچه شون گریه می کنه بالا سرش می رم و ننوش رو تکون می دم...من اصلن نمی خابم...بابا بزرگ ازیز٫ برای خدا به من رحم کن.منو از این جا به همون خونه ببر.من دیگه طاقت ندارم .......پاتو می بوسم......

راستی بابا بزرگ ازیز٫ هر وخت در خانه ارباب درخت نویل هست٫ یک گردو طلایی برای من وردار و تو سندوق سبز برام قایم کن.از خانوم  الگا ایگناتونا  بگیر بگو برای وانکا می خام....))

وانکا نامه رو ۴ تا کرد و در پاکتی که روز پیش ۱ کوپک خریده بود٫ گذاشت....وپس از کمی فکر٫ سر قلم را تر کرد و نشانی را نوشت:        ((به ده بابا بزرگ))

بعد سرش را خاراند ٫ کمی فکر کرد و افزود: ((کنستانتین ماکاریچ))....و بسیار خوشدل از اینکه کسی نبود که مانع از نامه نویسی اش شود٫ کلاهش را سرش گذاشت و بی آنکه پوستینش را به دوش بیندازد٫ یک تا پیراهن به کوچه دوید...

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:40 توسط مهدی |

تقدیم به همه مادران خوب و زحمتکش:

                             >>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<

پسر رو قدر مادر دان که مادر

کشد رنج پسر ٫بیچاره مادر

برو بیش از پدر خواهش که خواهد

تو را بیش از پدر٫ بیچاره مادر

بشوید کهنه و آراید او را

چو کمتر کارگر ٫بیچاره مادر

از آن پهلو به این پهلو نگردد

شب از بیم خطر ٫بیچاره مادر

اگر یک سرفه بی جا نمایی

خورد خون جگر٫ بیچاره مادر

به مکتب چون روی تا بازگردی

بود چشمش به ره ٫بیچاره مادر

                                 تمام حاصلش از زحمت این است

                                 که دارد یک پسر ٫بیچاره مادر

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:30 توسط مهدی |

دونه برف مثل تمام دونهای برف در آسمان متولد شد.ودر همان لحظه تولد٫مثل تمام دونه های برف دیگه٫فرود آمد.

دونه برف همین طور که داشت فرود می آمد٫خیال پردازی می کرد:

من از این ابر می گذرم٫از ابر بعدی هم می گذرم.بعد همه منو از زمین می بینند.بعد چه اتفاقی می افته؟...همه سرشون رو بلند می کنند تا منو ببینن.نمی دونم چه شکلی هستم.

دونه برف چشمش رو تنگ کرد تا نگاهی به خودش بندازه.عاقبت گفت:

چقدر خوشگلم! من شش تا پره زیبا دارم.روی هر یک از این پره ها شش پره کوچیکتر قرار دارن.پس شبیه ستاره هستم.شاید از ستاره ها هم خوشگل تر باشم.بله٫من از ستاره خوشگل ترم.ستاره ها هم مثل من نیستن٫جانمی جان.

دونه برف سرعتش رو زیاد کرد تا زودتر به زمین برسه و مردم زودتر اون رو ببینن.اون خودش رو ستایش می کرد و می گفت:

حیفه که این همه زیبایی دیده نشه.همه می ایستن تا منو ببینن در نتیجه همه جا ترافیک میشه.دهن همه از دیدن من باز می مونه.قطارها از ریل خارج میشن٫ماشین ها تصادف می کنن٫عابرین پیاده هم به هم می خورن و روی زمین می افتن و چیزی نمی گذره که از این عابرین پیاده نقش زمین٫ یه تپه درست می شه. و من بدون توجه به این همه سینه چاک و کشته و خرابی٫ به آرومی از برابر چشم همهخواهم گذشت......

صدای آوازی که از سمت راستش می آمد ٫رشته خیال او را پاره کرد. او به سمت راست نگاه کردو در کمال وحشت دونه برف دیگری را دید.این دونه نیز مانند خود او شش پره بزرگ داشت.روی هر یک از این پره ها شش پره کوچک تر دیده می شد. اما پره ها برعکس پره های ساده او٫پر نقش ونگار بودند. وبدتر از همه اینکه روی هر یک از پره های کوچکتر شش پره ریز و جالب وجود داشتند.دونه برف با اندوه گفت: من پره ریز ندارم.....او به اطراف نگاه کرد وبا خودش گفت: باید کاری کنم٫ وگرنه کسی نیم نگاهی هم به من نمی اندازد.....او احساس غم ناراحتی می کرد. بلاخره با خود گفت:باید سرع تر بروم. باید زودتر از دیگران به زمین برسم.اگه اول از همه به زمین برسم٫ مردم من رو زودتر خواهند دید و من رو قبل از دیگران ستایش خواهند کرد.....

پس بر سرعت خود افزود. او چنان سراسیمه به طرف زمین می دویدکه به نفس نفس افتاده بود.او چنان در تب وتاب بود که دونه های برف اطرافش را نگاه نمی کرد و تو جهی به پره ها و طرح آنها نداشت.او فقط می خواست زودتر از همه به زمین برسد.او از ابر اول و دوم گذشت و بعد.....خدایا چه می دید! هنوز صدها دونه برف پایین تر از او دیده می شدند.آیا می توانست از همه آنها سبقت بگیرد؟

دونه های برف آواز می خواندند٫ حرف می زدند و می رقصیدند.اما دونه برف قصه ما٫ با عجله از کنارشان رد می شد.کمی بعد دونه برف از همه سبقت گرفت.او کمی آرام گرفت و نفسی تازه کرد.نمی خواست مثل یک دونه برف دیوونه خودش رو به روی زمین پرتاب کنه.حالا که خانه ها پدیدار می شدندباید قیافه ای آرام٫ متین و خونسرد به خود می گرفت.

اما مشکل این بود که اون همه سعی و تقلا باعث شده بود عرق کند.چند تا از پره هایش آب شده بودند و او در حال کوچک تر شدن بود.او حیرت زده گفت: خدایا! من با خود چه کردم.و در این لحظه تبدیل به قطره آبی شد.

پسر بچه کوچکی که کلاه آبی به سر داشت٫چشمان سیاهش را بلند کرد.چشمان او از دیدن میلیون ها دانه سفید که به سوی زمین می آمدند برق زد.او با خوشحالی فریاد کشید:  داره برف می آد....

قطره آب با تعجب گفت: برف؟ من هم یک زمانی برف بودم.بچه های کلاه رنگی به سر٫ از برف سرسره های قشنگ و آدم برفی می سازن. احساس برف بودن باید احساس زیبایی باشه!....

حالا او قطره آب عاقل و با تجربه ای بود. قطره آب عاقل که تازه به افکار عاقلانه رسیده بود٫ از این که عمر برفی اش را با حماقت به پایان برده٫لبخند تلخی زد و آرام روی زمین چکید.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:31 توسط مهدی |

این حکایت از منطق الطیر عطار هست.....من به این داستان علاقه خاصی دارم.....

                 >>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<<

گفت روزی شاه مسعود از قضا

اوفتاده بود از لشگر جدا

بادتگ می راند تنها بی یکی

دید بر دریا نشسته کودکی

در بن دریا فکنده بود شست

شه سلامش کرد و در پیشش نشست

کودکی اندوهگین بنشسته بود

هم دلش آغشته هم جان٫خسته بود

گفت:ای کودک چرایی غم زده

من ندیدم چون تو یک ماتم زده

کودکش گفت: ای امیر پر هنر

هفت طفلیم این زمان ما بی پدر

مادری داریم بر جا مانده

سخت درویش ست تنها مانده

از برای ماهیی٫ هر روز دام

اندر اندازم٫ کنم تا شب مقام

چون بگیرم ماهیی با صد زحیر

قوت ما آن ست تا شب٫ ای امیر

شاه گفتا: خواهی ای طفل دژم

تا کنم انبازی ای با تو به هم

گشت کودک راضی و انباز شد

شاه اندر بحر شست انداز شد

شست کودک دولت شاهی گرفت

لاجرم آن روز صد ماهی گرفت

آن همه ماهی چو کودک دید پیش

گفت: این دولت عجب دارم ز خویش

دولتی داری به غایت ای غلام

کاین همه ماهی در افتادت به دام

شاه گفتا: گم بباشی ای پسر

گر ز ماهیگیر خود یابی خبر

دولتی تر از منی این جایگاه

زانکه ماهیگیر تو شد پادشاه

این بگفت و گشت بر مرکب سوار

طفل گفتش: سهم من کن آشکار

گفت: امروز این همه ماهی تو را

آنچه فردا صید افتد٫ آن مرا

صید ما فردا تو خواهی بود٫ بس

لاجرم من صید خود ندهم به کس

روز دیگر چون به ایوان شاه رفت

خاطر شه از پی انباز رفت

رفت سرهنگی و کودک را بخواند

شه به انبازیش در مسند نشاند

هرکسی می گفت: شاها او گداست

شاه گفتا: هر چه هست انباز ماست

چون پذیرفتیم٫ رد نتوانش کرد

این بگفت و همچو خود سلطانش کرد

کرد از آن کودک طلبکاری سوال:

کز کجا آوردی آخر این کمال؟

گفت: شادی آمد و شیون گذشت

زآنکه صاحب دولتی بر من گذشت.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 21:30 توسط مهدی |

به یاد دوستانی که دور از وطن هستند........

                     >>>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<<

من که دورم از دیار خود ٫چو مرغی از مقر

همچو عمر رفته ٫امروزم فراموش از  نظر

من که سر از فکر٫ سنگین دارم و بربسته لب

شب به من می خواند از راز نهانش٫ من به شب.

من که نه کس با من و نه من به کس دارم سخن

در جوار سخت سر٫ دریا چه می گوید به من؟

موج او بهر چه می آید به سوی من درشت؟

وین هیون٫ بهر چه ام آشفته می کوبد به مشت؟

گر مرا پیوند از غم بگسلد٫ اورا چه سود؟

می کند در پیش این دریا٫ غم من ٫ چه نمود؟

لیک این سرد و خروشان٫ گرم در کار خود است

پای می کوبد به شوق و دست می مالد به دست

می گریزد چون خیال و می رسد از راه دور

دارد آن رمزی که پیدا نیست با موج اش عبور

و به هردم لب گشاده حرف غمگین می زند

حرف او در من غم دیرینه ام نو می کند

زیر و رو می دارم آن غمهای دیرین چون به دل

خاطر از یاد دیار و یار ٫می دارم کسل

و به پیشاپیش دریای نوازنده ز دور

با غمی مهمان٫ من از خانه می رانم سرور

با جبین سرد خود بنشسته ٫ گرم اما  غم

روزهای رفته را پیوند با هم می دهم.

آه! عمری را در این ره رایگان کردم تلف

حسرت بس رفته ام امروز می ماند به کف.

هر نگاه من به سویی٫ فکر سوی آشیان

م کند دریا هم از اندوه من با من بیان

خانه ام را می نمایاند به موج سبز و زرد

می پراند آفتابی در میان لاجورد

من در آن شوریدگی هایی که او از چیرگی

در سر آورده ست با ساحل که دارد خیرگی

دوستانم را همه می بینم آنجا در عبور.

این زمان نزدیک آن سامان رسیده ستم ز دور.

سالها عمر نهان را دستی از دریا به در.

می کشد بر پرده های تیرگی های بصر.

چشم می بندم به موج و موج همچون من به هم.

بر لب دریای غم افزا تاسف می برم.

آی دریای بزرگ! ای در دل تو مستتر

تیرگی های نگاه مانده ی من از مقر!

از رهی ٫بگریخته٫ سوی رهی باز آمده٫

پهنه ور دریا٫ که چون من دلت ناساز آمده.

می سپارم نیز من از حرف تو راه خیال.

می دهم پیوند در دل هر خیالی با ملال.

تا فرود آیم بدان سوهای تو یک روز من.

کاش بودم در وطن ٫ای کاش بودم در وطن.

 

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 15:45 توسط مهدی |

بیچاره خرک٫دید در آن گوشه ی دشت

فیل آمد و آسان ز سر آب گذشت

دانست چو در پی سبب جستن شد

سنگینی او باعث بگذشتن شد

یک روز که بار او بسی بود وزین

افتاد در آب و بود غافل از این

اول بارش ربود آن سیل مدید

وانگه وی را فکند و در ورطه کشید

گفت: ار برهم٫ بیابم از آب مفر

فیلی نکنم٫ هم آنچنان باشم خر

از بار وزین کس نجویم سودی

سنگینی ذاتی ست که دارد بودی.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 3:18 توسط مهدی |

مولانا می فرماید:

       به هر گامی که پویی کامجوی ست       نهفته هر دلی را آرزویی ست

امیدوارم همه شما رفقای خوبم به تمام آرزوهای به حق و زیباتون برسید......

                   >>>>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<<<<

از دهکده٫ آن زمان که من بودم خرد

روزی پدرم مرا سوی مزرعه برد.

چون از پی او دوان دوان می رفتم

وز شیطنتم دست زنان می رفتم.

کبکی بجهید در برم ناگاهان

بگرفتمش از دم به پدر بانگ زنان.

حیوانک بیچاره که مجروح رمید

تا آنکه پدر بیاید از من بپرید.

این را پدرم بگفت شب با مردم:

(( این بچه گرفت کبکی٫ اما از دم.))

تا من باشم که هرچه را دارم دوست

آن را بربایم از رهی کان ره اوست.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:23 توسط مهدی |

این٫ نه آن آب است کآتش را کند خاموش.

با تو گویم٫ لولی لول گریبان چاک!

آبیاری می کنم اندوه زار خاطر خود را.

زآن زلال تلخ شور انگیز.

تاکزاد پاک آتشناک.

.................................

در سکوتش غرق٫

چون زنی عریان میان بستر تسلیم٫ اما مرده یا در خواب٫

بی گشاد و بست لبخندی و اخمی٫ تن رها کرده ست

پهنه ور مرداب.

....................................

بی تپش٫ و آرام٫

مرده یا درخواب٫ مردابی ست.

و آنچه در وی هیچ نتوان دید٫

قله پستان موجی٫ ناف گردابی ست.

من نشسته ام بر سریر ساحل این رود بی رفتار٫

از لبم جاری خروشان شطی از دشنام.

و بسوی آسمانها بسته گوناگون پل پیغام.

..........................................

هر نفس لختی ز عمر من٫ بسان قطره ای زرین

می چکد در کام این مرداب عمرا خوار.

چینه دان شوم و سیری ناپذیرش هر دم از من طعمه ای خواهد.

باز مانده٫ جاودان٫منقار وی چون غار.

من ز عمر خویشتن هر لحظه ای را لاشه ای  سازم٫

همچو ماهی سویش اندازم٫

سیر اما کی شود این پیر ماهیخوار؟

باز گوید:((طعمه ای دیگر.))

اینت وحشتناک تر منقار.

.............................................

همچو آن صیاد نا کامی که هر شب خسته و غمگین٫

تورش اندر دست٫

هیچش اندر تور٫

می سپارد راه خود را ٫ دور

تا حصار کلبه ی در حسرتش محصور

باز بینی باز گردد صبح دیگر نیز ٫

-تورش اندر دست و در آن هیچ-

تا بیندازد دگر ره چنگ در دریا٫

و آزماید بخت بی بنیاد٫

همچو این صیاد٫

نیز من هر شب٫

ساقی دیر اعتنای ارقه ترسا را٫

باز گویم:((ساغری دیگر))

تا دهد آن:((دیگری دیگر))

زآن زلال تلخ شورانگیز.

پاکزاد تاک آتشخیز.

....................................

هر بهنگام و بناهنگام

لولی لول گریبان چاک٫

آبیاری می کند اندوه زار خاطر خود را.

ماهی لغزان و زرین پولک یک لحظه را شاید٫

چشم ماهیخوار را غافل کند٫

وز کام این مرداب برباید.

 

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 4:59 توسط مهدی |

با امیدی گرم وشادی بخش

با نگاهی مست و رویایی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب در کنج تنهایی:

...................................

بی گمان روزی ز راهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور بادپیمایش

می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش.

تارو پود جامه اش از زر

سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زمان همراه خود سویی

باد....پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را.

......................................

مردمان در گوش هم آهسته می گویند:

((آّه....او با این غرور و شوکت و نیرو٫

در جهان یکتاست.

بی گمان شهزاده ای والاست.))

...................................

دختران سر می کشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها لرزان و پر غوغا

در تپش از شوق یک پندار

((شاید او خواهان من باشد))

لیک٫ گویی دیده ی شهزاده ی زیبا٫

دیده ی مشتاق آنان را نمی بیند.

او از این گلزار عطر آگین٫

برگ سبزی هم نمی چیند.

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

مقصد او.....خانه دلدار زیبایش.

...................................................

مردمان از یکدگر آهسته می پرسند:

((کیست پس این دختر خوشبخت؟))

......................................

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گویی ز شادی می گشایم پر

اوست....آری ....اوست

((آه٫ ای شهزاده٫ ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی.))

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم و شوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

((ای دو چشمانت رهی روشن به شوی شهر زیبایی٫

ای نگاهت باده ای در جام مینایی٫

آه٫ بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی.

ره٫ بسی دور است

لیک در پایان این ره....قصر پر نور است.))

......................................

می نهم پا بر رکاب مرکب خاموش

می خزم در سایه ی آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش.

یاز هم آرام و بی تشویش.

..........................................

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش.

......................................

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت.

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند:

((دختر خوشبخت!...))

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:8 توسط مهدی |

عشق ٫پرستوست

عشق ٫پرستوی پرگشا به هر سوست

عشق٫ پیام آور بهار دل آراست

حیف که از سرزمین سرد گریزان ست.

..................................

روزی همراه بادهای بیابان

بال سیاه سپید سینه٫ پرستو

می رسد از راه

ولوله می افکند به خلوت هر کو.

..............................

سرزده بر بام های کاگلی ما

بال فرو می کشد به جستن لانه

می ریزد پایه ای به قالب یک جان

می سازد لانه ٫با هزار ترانه.

................................

می آید٫ می رود٫ در تلاش و تکاپوست

مرغ هیاهو گر بهار٫ پرستوست.

..................................

روزی هم در غروب سرد که روید

لاله ی پرگستر کرانه ی مغرب

چلچله ها می پرند از لب این بام

بال کشان دور می شوند از این شهر

داغ سیه می نهند بر ورق شام.

...............................

قلب من!

ای گرمسیر مهر پراکن

پنجره بگشا به باغ درهم پاییز

بگشا٫

بال و پری به تاب و تکاپوست

بگشا!بگشا!

یکی فسرده پرستوست.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 18:57 توسط مهدی |

 
************************************ كد اهنگ وايسا دنيا

منبع کدهای موزیک وبلاگ کلیک کنید

pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" />

********************************************